درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

بهاریه 91- صدا دوربین حرکت

باز دوباره همان لحظه, لحظه آغاز و پایان در یک نقطه.

ساعتها روی هم غلتیدند پرشتاب و روزها از پی هم خسته گذشتند تا دوباره با هزار رنج و زحمت و زخم این سال را به سال بعدترش حلقه کنند و اینک این منم درست در آستانه سی و پنجمین گذرم از این تنگنای پیر همچنان درگیر فلسفه این نقطه آغاز و پایان . اندیشه میکند به  نو شدن یا فرسوده نمودن خود.

 

اما چه خیال است طبیعت و گردون را با این تفکر رسوب کرده در عمق وجودم. چه من فکر کنم چگونه با تلخی هایش بسازم و یا خاطرات خوب و شیرین را چطور محفوظ بدارم, بهاری دیگر خواهم آمد.

 

در ساعات و روزهایی که گذشت; بودند لحظه هایی که فشار خون بالا رفت از پرداخت روزها کار پای صندوق فروشگاهی به آنی ناباورانه اما خب چه خوش آن لحظه هایی که قطره های تند باران شیشه تمیز ماشین را لکه دار کرد و ذهنمان را خیس.  اخم آلود گاه هایی با جنگ و سردرد. بی جهت حسرت و بیخود حسادت. امان از آن شوق عمیق کشف موسیقی نویا صدایی جذاب وقتی در دهلیز جان طنین می اندازد و هزاران بار شنیدن و سرکیف شدن مکرر. ممتد زمانهایی که در بوق و دود صف ماشینها درمانده ایم با عصبیتی در حد انفجار ولی در مقابل آن آرامش بی بدیل پایان فیلمی یگانه که اندام را شل میکند و اشک را جاری.

اصلا هم مهم نبود که جایگاهم در مراتب این شغل آمفوتر در زیستنم ارتقایی نیافته, شادمانم از اینکه سلامت جسم و اندامم حفظ شده است همچنان.

کسانی را یافته ام که دوستشان دارم و دوستانی بوده اند که اکنون دوست ترشان میدارم چه خیال آنان را که....

جرعه هایی از شراب غلتان در محفل یاران دور که به پایکوبی مان واداشت گرچه کوتاه بود اما لختی این حس آزاردهنده آزادنبودن مان را دور میکرد.

آری عزیز باز دوباره همان لحظه آغاز....

ایزد مهر ; در این نقطه آغاز کودکانه میخواهمت که لحظه های نومیدی مان را اندک و شادی هامان را پایدارتر نمایی.چه فرق میکند بهار یا پاییز روزهایمان را نوتر کن حتی با این تن فرسوده شده.

 

هی دوست من گوش کن:صدای طبیعت را میشنوی:

بهار 92  آماده....صدا ....دوربین....حرکت.

   + mehdi khademi - ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢۸

 

 

مسیحای دروغین من

داغت

صَلیبی است بر دوشِ خسته ام .

از اینجا تا میعادگاه

چقدر فاصله است ؟

سنگ ها در دامان و

نفرت بر نقابِ مردمانِ سیاهِ این شهر .

بوی دود و عطشِ تنیده شده بر محراب

خوب نگاه کنی ، می بینی

که چقدر عقربه ها دروغگویند

و من صدای خِس خسِ سینه ام را باور می کنم

که زیرِ بارِ صلیبی بر پُشت

چه غمگنانه ترانه می گوید .

من زاده شدم بر تیرگی یک پیکرِ فرسوده .

بی امان برایم نفیر زدند

کوهی که در پناهِ سایه اش

لاشخورها لانه کرده اند .

من به میعادگاه می رسم

تنها

با نگاهی بی جان ،

بر لاشه ی تکیده ام  امشب

لاشخورها نماز می گذارند .

باور کن

من بی گناهم

دَمِ مسیحاییت به دامانِ صلیبم کشید .

ای پیامبرِ دروغین

به باورِ آیه های تزویرِ تو

تا اَبَد زیرِ بارِ این صلیب می مانم

گناهم باورِ توست ای عیسای دروغین

   + mehdi khademi - ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٦

 

  مسیحای دروغین من

داغت

صَلیبی است بر دوشِ خسته ام .

از اینجا تا میعادگاه

چقدر فاصله است ؟

سنگ ها در دامان و

نفرت بر نقابِ مردمانِ سیاهِ این شهر .

بوی دود و عطشِ تنیده شده بر محراب

خوب نگاه کنی ، می بینی

که چقدر عقربه ها دروغگویند

و من صدای خِس خسِ سینه ام را باور می کنم

که زیرِ بارِ صلیبی بر پُشت

چه غمگنانه ترانه می گوید .

من زاده شدم بر تیرگی یک پیکرِ فرسوده .

بی امان برایم نفیر زدند

کوهی که در پناهِ سایه اش

لاشخورها لانه کرده اند .

من به میعادگاه می رسم

تنها

با نگاهی بی جان ،

بر لاشه ی تکیده ام  امشب

لاشخورها نماز می گذارند .

باور کن

من بی گناهم

دَمِ مسیحاییت به دامانِ صلیبم کشید .

ای پیامبرِ دروغین

به باورِ آیه های تزویرِ تو

تا اَبَد زیرِ بارِ این صلیب می مانم

گناهم باورِ توست ای عیسای دروغین

   + mehdi khademi - ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٦

پاییزان...

در یکی از همین روزهای پاییزی شاید سال دیگر شاید نمیدانم خیلی خیلی دور اما حتما در پاییز خواهد بود....درست شبیه همان پاییزی که آمدی ...یک بار دیگر در یکی از همین روزهای پاییز اتفاق می افتد دوباره میدانم...و بعد باران میبارد مث همین روزهای پاییزی.

چه تلخ.

   اما دانستم عاقبت:

"پاییز "خانه ی امنی نداشت هرگز

برای گنجشکهای کوچکی که

            به شوق رقصیدن با برگهای زرد

لانه هاشان را می سپرند

"مومنانه"

     به زاغهای سیاه منتظر مانده به سیمهای برق.

 

 

یاد پاییزی:

آری

هنوز میچکی از شعرهایم

 حتی

   حالا هم که عقربه ها می دوند همچنان

شتابناک بر صفحه سفید

      در این چندمین "پاییز" بدون تو و باران.

 

 

عروسک خمیری

  عروسک خمیری ام

    در دستان  تو.

محبت کن

          به شکل بهانه ای دربیاورم

                    برای زیستن.

 

سنگین

 از نگاهت سنگین تر

          این هوایی است

           که در آن نفس میکشیم با هم

                 بی وقفه هر شب و روز.

 

 

آلبوم

 

بیهوده خیره مانده ام

  به این همه تصویرهای تو

وقتی

    می دانم

       ترانه حزن آلود خنده هایت

در هیچ آلبومی  

              جا نمیگیرد.

 

آیینه

 

تنهایی ام

   دوچندان می شود

وقتی در آیینه

     به دنبال آشنایی  میگردم.

 

 

 

   + mehdi khademi - ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢۳

تحلیلی برپایان بندی فیلم جدایی نادر از سیمین

تحلیلی بر پایان بندی فیلم جدایی نادر از سیمین

 

 اگر بعنوان یک تماشاگر حرفه ای و علاقمند همیشگی  پیگیر کارهای فرهادی باشید به اهمیت پایان بندی در آثار او به عنوان یه مشخصه و امضای شخصی پی برده اید.از پایان بندی تکرارنشدنی اکثر قسمتهای سریال "داستان یک شهر"-خصوصا پایان بندی های بشدت تصویری و تکان دهنده قصه های "جنوبی" و "پیوند" که در تلویزیون بی سابقه بود-  تا پایان های بیشتر دیده شده "شهر زیبا" و "چهارشنبه سوری" و "درباره الی" همگی در نوع بیان و بی بدیل بودن مشترکند و نمیتوان پایان دیگری برایشان متصور بود. اما در گذاری کوتاه در این نوشتار به ذکر نکاتی جهت گشایش راز پایان بندی استثنایی آخرین فیلم فرهادی خواهم پرداخت.

با اعتقاد به این اصل که فرهادی در آثار اخیرش دقت به جزییات و نکات ظریف در لایه های اثر را بعنوان اساس فیلمسازی خود مراعات میکند در کاملترین کار خود تا به امروز یعنی فیلم" جدایی نادر از سیمین " تمام المان های مورد علاقه اش همچون تم تکرار شونده نگاه های معنی دار بازیگران , استفاده از نماهای خارج قابهای پنجره و درهای شیشه ای, غالب بودن طیف رنگهای خاکستری و سیاه در نماهای داخلی- که هریک قابلیت ساعتها تحلیل دارد- پایان بندی را نیز در غایت تکامل به تماشاگر خود عرضه میکند. او در این فیلم همه جزییات را مانند تکه هایی ازیک  پازل فاخر در کنار هم مینشاند تا در نهایت با نشاندن آخرین تکه در فصل پایانی تصویر مورد نظر خود را به یکباره به ببینده خود ارائه دهد. به شخصه برخلاف برخی از بینندگان و منتقدین معتقدم فرهادی هرگز پای در دام این افه از مد افتاده پایان باز(OPEN )  ننهاده  و پایان بندی های فیلمهایش را مطابق فرمول خود- که میتوان دیگر به عنوان یک سبک از آن یاد کرد- با طرح کاملا فکر شده بصورت رمز آلود و ارائه کدهای مشخص برای تماشاگران نکته بین و باهوش جهت نیل به کشف نیت واقعی اش طراحی میکند.

سکانس پلان نهایی جدایی...که بلندترین پایان بندی همه آثار او نیز بشمار میرود بر همین منوال با ساختن قابی از زنی تنها که دختری برزانویش خوابیده بروی نیمکت دادگاه آغاز میشود و بار دیگر نگاه معنا دار ترمه به این قاب جادویی گویی خبر از سرنوشت محتوم راضیه ای را بازگو میکند که شاید کمی آنسوتر درحال تلاش  برای نجات جان شوهرش از دست طلبکاران و آزادکردنش از زندان  در دادگاهی دیگر است.

با ورود نادر با لباس سیاه که نشان عزا در ایران است کد  بعدی که بیشتر از سوی تماشاگران  قابل درک است مبنی برفوت پدر آشکار میگردد– که کددار بودن تمامی این سکانس را نوید میدهد- دراینجا, بر خلاف نمای مشابه قبلی که نادر مضطرب و نگران- که چه زیبا در بازی معادی قابل لمس بود- از ترمه در خواست میکرد که جهت پاسخ دادن به سوال بازپرس برای اولین بار پا به محمکه بگذارد ,  این بار گویا پس از وقوف بر بالغ شدن دختر در مواجه قبلی با قانون- دروغ گفتن برای گریز از مهلکه- با اعتماد و غروری خاص ترمه را مجددا به دادگاه دعوت میکند. تماشاگر همراه با دوربین روی دست کلاری پا به پای ترمه با گذر از اتاق میانی به قاضی میرسد که این بار برخلاف سکانس ابتدای قرار است تصمیم نهایی را بگیرد. طراحی شلوغ و بسیار واقعی تر این صحنه برخلاف سکانس بشدت آرام ابتدایی فیلم حس تعلیق و انتظار را در تماشاگری که در تمام مدت فیلم همراه قاضی اول به درک دلایل مهاجرت سیمین میپردازد قابل تقدیر میباشد.

نادر در قاب همچون گذشته و شاید بیش ازقبل به جهت کسب موفقیت در اثبات بی گناهی اش مصمم و مغرور ایستاده و سیمین نیز پس از رسوایی حاصل از پرخاشگری راضیه در سکانس قبلی مستاصلتر با چشمانی ملتمس و نا امید درانتظار پاسخ ترمه در جای خود وا رفته است.( در اکثر نماها این تضاد نشستن و ایستادن نادر و سیمین در سراسر فیلم دیده میشود و در این سکانس این تقابل به اوج خود میرسد)

فرهادی که همواره در همه آثارش قانون و نظام قضایی را به گونه ای به چالش کشانده است این بار برای اولین بار در تمام طول فیلم قضاوت و تصمیم را از دادگاه گرفته – بیاد بیاوریم دیالوگ قاضی سکانس ابتدایی فیلم را مبنی براینکه من قاضی ام و تصمیم میگیرم- و این بار تصمیم را به نسل برباد رفته فیلم میدهد. شعاری بسیار دلنشین که حرف اساسی فیلم نیز میباشد بدون گل درشت شدن در متن اثر تنیده شده و به جان هر انسان آزاده ای مینشیند:" دادن حق انتخاب" و چه معصومانه ترمه درخواست میکند" میشه برن بیرون؟"

فرهادی بازیگوش از اینجا با خروج نادر و سیمین از اتاق سعی در بازی گرفتن تماشاگر در انتخاب پایان بندی مورد علاقه و نظر خود میکند اما از طرفی او قبلا تصمیم خود را گرفته و پایان خود را طراحی کرده است. بعد از خروج از اتاق سیمین و نادر به سمت دری که به نشانه مرز خروجی کشور در نظر گرفته شده اند میروند. ما بهمراه دوربین و نادر این طرف قاب درب در داخل ایران میمانیم و سیمین مصداق وار مهاجرت میکند. اما داستان اینجا به پایان نمیرسد و نکته های اساسی این سکانس در دقت در جزییات همین صحنه آشکار میگردد. نادر همیشه پایدار اما اینبار  خیلی سریع از پا در آمده و سمت راست قاب  در تضاد با واکنش همیشگی اش در طول فیلم این بارروی نیمکت مینشید در حالی که سیمین خارج درب سمت چپ همچنان محودر هیاهوی هردو طرف در مواجه با نادر ایستاده است. در همین اثنا مادر و دختری به منزله تصمیم نهایی ترمه در همراهی با مادر  از سمت داخل به خارج به نشان پیروزی سیمین عبورو مهاجرت  میکنند. اما بعد از چند لحظه سیمین هم از پای مینشیند.حتی بعد از بالا آمدن تیراژ و موسیقی غنی ستار اورکی که جلال این نما را به کمال میرساند – همچون دیگر آثار فرهادی خصوصا درباره الی با آهنگ دلنشین Cello Songs for Silence اثر Andrea Bauer - همچنان به کد دادنهایش ادامه میدهد و در نهایت امیدبخش ترین قسمت پایان بندی را به گذشتن دختری با سنی کمی بالاتر از ترمه در لحظه های نهایی به سمت داخل به نشانه بازگشت مهاجران به وطن این فینال بی نظیر را با شکوه وصف ناشدنی  به پایان میرساند.

  این روزها پس از گذشت یکسال از اکران فیلم و بعد از گذشت  ماهها از گرفتن تمامی جوایز معتبر دنیا توسط فیلم ذکر این نکات و تحلیل تنها یک سکانس فیلم تلنگری است به کسانی که جوایز بحق این اثر ملی و درخشان را سیاسی زده و جهت دار تعبیر کرده اند. اما براحتی با کمی انصاف و تعمیق در اثر میتوان دریافت که چرا این فیلم پس از سالها به عنوان تنها فیلم ایرانی با چنین استقبال بی نظیری در منظر بین المللی چه بطور تخصصی و کارشناسانه و چه عمومی مواجه شده است.

اعجاز شاهکارهای سینمایی است که باعث میشود هرگز غبار زمان جلا و زیبایشان را مخدوش نکند.

من به نوبه خود بی صبرانه در انتظار خلق شاهکارپایان بندی دیگری از فرهادی خواهم ماند.

زنده باد سینما-زنده باد فیلم خوب

مهدی خادمی14/01/1390

   + mehdi khademi - ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٢

بهاریه 91

امسال هم به رسم هر سال خواستم بهاریه بنویسم اما اول فکر کردم به اینکه من برای چی هر سال از خودم بهاریه صادر میکنم؟ یعنی از نظر فلسفی خواستم دلایل پر کردن صفحه های کاغذ بدبخت رو قبل از شروع یه سال نو مزخرف دیگه برای شخص خودم حلاجی عمیق کنم؟

خب بتبع دلیلی هم یافتم بطور مثال: شاید بخاطر علاقه عزیزی به نوشته های نه چندان دلچسب من, یا بیرون ریختن زباله های ته نشین نشده ذهن خسته ام یه جور ذهن تکونی , یا چه میدونم زنده نگه داشتن حس تحریک شده قدیمی ام برای نوشتن و نو شدن...

بهر حال هر سال به بهانه ای دلیلی یه چیزی چیزکی نوشتم. خب شده یه سالهایی رو مود ایده آلیسمی بوده یا بعضی وقتها متاثر از رئالیسم جادویی و چندین سال هم رگهایی از من نهلیست موج زده توش...یا حالا که فکر میکنم اگزیستانسیالیستی هم بهاریه دارم.

اما همیشه بوده...یه چیزی یا یه چیزکی.

میدونید...اما تو این یکی دو سال اخیر وقتی آخر سال ها برمیگردم و به اتفاقهای پشت سرم توی اون سال نگاه میکنم با خودم میگم : " ای وای من.خدایا...مگه میشه؟"

چه راحت زندگی ام میتونست با یه حادثه ساده یه چرخش یه جواب دیگه یه بعله یا یه نه محکم مسیرش بسادگی تغییر کنه و به یه شکل دیگه ای در بیاد.یه جور دیگه یه جای دیگه. و این سوال ابدی ازلی و بی پاسخ که من کجای این تغییراتم؟ چه نقشی دارم؟ چقدر تاثیردارم؟

 

در واقع زندگی در قاب سینمایی ذهن من مدتهاست به شکل یه برگ خشک زرد رنگ که از درخت تکیده خزان زده جدا شده و افتاده تو جوب آب باریک کنار یه خیابون فرعی ایه. گاهی تو سراشیبی با شتاب بالا و پایین میره. یه وقتهایی  زیر پل آهنی لق شده گیر میکنه یا پشت آت آشغالهای تلنبار شده وامیسته بعد دوباره با یه رگبار بهاری حرکت میکنه. همین طوری میره بدون اینکه مسیرش رو بدونه و حتی مقصدش رو.

حالا راستش تو این میانه سومین دهه زندگی ام اگه امکانش بود که همه عمرم رو توی سه  روز زندگی کنم دلم میخواست:

یه روز کامل برم تو غار تنهایی ام و به خودم برسم و فکر کنم;

بعد بیام بیرون و یه روزش رو عاشقانه بگذرونم;

و روز سوم رو درکنار کسایی که باهاشون علایق مشترک دارم و یه عالمه خاطره خوب,حسابی موزیک گوش کنم فیلم ببینم بریم بدویم زیربارون قدم بزنیم مست کنیم خودمون رو به هزاران گناه صغیر و کبیر بیالاییم .

 

خب اینم خودش برای خودش یه فلسفه اس یه ایدئولوژی ایه دیگه...خدا رو چه دیدی شایدم یه روز بنام خودم ارائه اش کردم برای همه دنیا مثلا الکی خوشیسم...یا خادمیسم.

اینجوری خودمم رو من سعی میکنم همیشه درون خودم حفظ کنم.نمیدونم شاید برای خودم خوب یا برای دیگران بد ,برای خودم آزاردهنده یا برای دیگران شادی آور باشه نمیدونم هرچی که هست اینجوری خودم رو نمیخوام تغییرش بدم یا نابودش کنم...اصلا نمیتونم بهش دست بزنم.

نمیدونم این بهاریه امسال چقدر اصلا شبیه بهاریه شد اما خب میتونم با صدای بلند فریاد کنم:

                           " من بهاریه مینویسم ,  پس هستم."

 

ممتد

ای تو آغاز

    و ای تو آخرین

           جاری در باوربهار هر ساله

             برف ریزان

         حتی   یا

                          گرم و عرق ریز

          همچون عطسه های صبحگاهی بهاری ام

              و گردهای بنفشه مملو در هوا

نامت گاهی

  ویادت همیشه

             هست    بی آغاز بی پایان.

 

   + mehdi khademi - ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٧

سیمای کسی در دوردست

 

هر شب انگار مردی با کتابی از نادانسته های زندگی ام روبرویم بر مبل کرم رنگ چمبره میزند و من در تلاشی مذبوحانه پاسخهای کور و تصادفی ام را ردیف میکنم برایش که عموما ناجوانمردانه غلط از آب در می آیند. چند سوالی که میگذرد تاب نمی آورم. برمیخیزم بی اعتنا به نیشخندهای مرموز و زهر آگین مرد کتاب به دست . فنجانی چای غلیظی را بدون قند سر میکشم یک جرعه تا ته.سپس در آستان پنجره رو به دیوار سیاه سیمانی, سیگار خنکی شب مانده دریخچال را به آتش فندک شیشه ای میگیرانم. دود فوران شده از درگاه خواب پرندگان آرمیده بر دریچه طاقی بام را آشفته میکند و از شما چه پنهان ترسی عمیق از بال بال زدنهایشان در تاریکی وجودم را پر میکند.وسوسه تمام کردن سیگار خنک مانع بستن پنجره میشود.به اطراف چشم میگردانم.مردک کتاب بدست لم داده برمبل کرم رنگ در فنجان چایم بدنبال نشانی ازآینده ام فال میگیرد و پشه ای سمج خودرا مکرر به شیشه پنجره میکوبد.کلماتی در ستونهای سرم متبلور میگردد آرام آرام و حالم از پک آخر سیگار متهوع میشود. بی درنگ سیگار را زیر چک چک شیر آب خاموش میکنم و پیشانی خاران سوار بر دمپایی های آبی و واررفته برای فتح گوشه تنهای تخت راهی اتاق میشوم.چشمان را مدتی باز نگه میدارم تا به تاریکی شب عادت کند. خستگی در پاهایم مچاله میماند و دستهایم را به شکلهای بی ترتیبی در هوا میچرخانم. حالا کم کم کلمات متبلور شده در ستونهای سرم پشت سرهم قطار میشوند, شعر میشوند, گاه جملاتی نامفهوم اما جذاب و بندرت داستانی کوتاه یا طرحی بی سامان. توان پس زدن ملحفه چرک مرده را ندارم تا برخیزم برای ثبتشان. بیشتر سعی میکنم در بازخوانی های متوالی و چندباره در ذهنم این قطار بی تاب کلمات را ذخیره کنم به امید یادآوری و ثبت صبحگاهی. خستگی مثل فنر شتک میشود روی تنم و با گذر از ته مانده تهوع باقی مانده از پک آخر سیگار ول میشود روی چشمهای بازم. ملافه را تا نوک دماغم بالا میکشم و  بی دلیل شتابناک دستانم را زیر سرم پنهان . صدای قدمهای مردک با کتاب نادانسته های زندگی ام در راهرو به سمت درب خروج میپیچد. کسی چراغ دالان را خاموش میکند و عابری بیمار بلند در کوچه درست زیر پنجره اتاق خواب بلند عطسه میکند:"عافیت باشد."

 

 

استحاله

حشره کوچک تنهایی

  شبها

                از کلمات پیچیده در مغزم

                              شعر می تند   دردمندانه در گوشم

و

          هر صبح

                                 به ناگاه

                                      با آغاز روزمردگی مکرر و بی بدیل

                      شاپرکی مستحیل شده

                                    جان میگیرد

                      از پس پوشش سفید رنگ  بستر پر شعرم.

 

 

چتر

چه کشف ناخوشایندی است

   در این زمستان بی برف

                        چتری سیاه قامت کشیده

                                   در قاب به انتظار نشسته 

                                         چهار چوب درب.

 

 

پروخالی

 پر بود

         پیمانه ها

             روی میز

                 حیف اما که

                           صندلی هامان خالی.

 

 

 

 

شلیک

هر روز

                پنجاه و هفت بار

                فریاد را

                          اعدام میکنم

                                بی محکه

                                    در دالان زخمی گلویم.

 

 

 

باز هم قصه تکراری آمدن ها و نماندن ها:

 

و

دریچه ای که از آن

             ساعتها

                  مشترکا

                     غربت بی نشان

                       پرنده جا مانده از کوچ را           درحیاط پائیزی

                           مینگریستیم

اینک

 روزهاست

                     غبار گرفته :

                 

                                       در حسرت انگشت اشارتی

                                                   به نیت

                                                                   ترسیم قلبهای درهم زنجیر شده مان

 

 

 

آمدنت هر باره

همچون

          وردی ابلیس تنهایی را              میمیراند

    و

             باز رفتنت بی هنگام

                        گویی تکثیر هزار شیطانک مرموز است

                                          خاکستر نشین ویرانه های بی تو زیستن

 

 

 

 

در هر بار بی رحمانه رفتنت

          هرگز

                 آیا

 کسری از فغان فقدانت را

                    به رسم یادمان"باهم بودن"

سوغات میبری

                       حریفان را؟

   + mehdi khademi - ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٠

خیلی دور خیلی دورتر

این سه روز بد:

روز اول -انگار چند روزی است که دنبال قطاری میدوم که قرار بوده مرا به مقصدی نامعلوم برساند ولی هرچه میدوم نمی رسم....نه مقصدرا میدانم نه از دویدن دست میکشم....فقط خسته میدوم...حتی امید رسیدن به قطار را هم ندارم....میدوم بی انگیزه و با اصرار.

دیروز در گذر تاریخی عجیبی گرفتار شده بودم. از هخامنشیان تا امویان...و هجوم هزاران چرا در این عبور مالیخولیایی.

نگاه کردم به پشت سرم به خیلی وقت ها پیش. به این همه آدم که آمده اند , دیده اند, شنیده اند,  خورده اند و خوابیده اند....

و من نمیدانم که آیا آنها هم حالشان روزی بد شده است از این همه دیدن و شنیدن و خوردن و خوابیدن.

گویا همیشه تاریخ آدمهای  با همه مردانگی اسیر بستری اند که در آن ماده موجودی به اوج لذتی گذراتر از برق میرساند.و چه حالت چندش آوری است وقتی نمیتوان از این حس از این کشش دیوانه وار فرار کرد.

طبیعت وجودی ام به اضمحلال میرود...آه کمک کمک.

 روز دوم -دلم میتپد, هیجان میگیرد باز سرتا پایم را و قلم می آیدبه سراغم درست در صبحی که پیش از این پر از خمیازه های کشدار بود و نفرت بیدار شدن اجباری.

انگار تمام دیشب را در کابوس کمک نکردن به موجود یا مخلوقی محترم در سیاره ای دوردست -وقتی با امواج نامرئی اش تنها و یکه مرا از این جهان میخواند-گذراندم. و برخواستم با عذابی نوپا از عمقی کهنه و خواستگاهی نامعلوم که خواب را ربوده بود و هجوم این همه کلمات در کاسه سرم آغازیده .

و این سرگردانی که حاصل این صداها و این هیجان و کابوس دل انگیزاست آمیخته با طبع شعر صبحگاهی. یک سوی تو دیگر سوی انگار این منم. و ورای ما موجودی است اکنون دوست داشتنی که نمیداند در این گرداب مواج و تماشایی که هم نابود میکند و هم زایش,  او نیز حال سهیم است.

 

 

روزسوم-پشت میزشرکت نشسته ام و با نرم افزار تحلیل شاخصPPM شرکتهای بازرسی ور میروم بی حوصله.ناگهان شخصیتهای فیلم عشق سگی پریدن تو افکارمغشوشم. غوطه خوردم میون هزار تا فکر ناجور. از دست کردن تو جیب بابام تو بچگی تا کشتن یه آدم بی گناه برای رسیدن به هیچ.

عادت و عشق و سکس پیچیده تو سرم و یک دیوونگی عجیب.

کلمات قطار میشن توسرم و یک متن و داستان می سازن برای خودشون. همین که میام بنویسم قلم وامیسته و مثل خمیر درست ورز داده نشده همه چی وا میره. به چک و چونه زدن میوفتم با این ذهن آشفته که میون عقل و اجبار سرگردون مونده.

داشتم میگفتم: از چی؟ معلومه از آدمهای فیلم عشق سگی.ولم نمیکنن. یاد تو هم می افتادم یاد اونم. صبح هم مادرم زنگ زد.یاد اونم افتادم. فکر میکنم یاد یکی دیگه هم باید بکنم که یادم نمیاد.

ترسیدم دوباره. از عشقهای پنهانی  از زن اجباری. آدمهای عجیب پریدن تو حوض افکار و دارن تالاپ تالاپ شنا میکنن تولجنهاش. چمران , مخملباف,  مارک نافلر, زن برادر مطلقه ام,  نیچه, فاضل نظری, بچه همسایه بیست سال پیشمون.....یه گوشه هم صادق هدایت رو میبینم . واستاده دم در یک مجلس عزا و به مهمونهای عروسی ام تسلیت میگه یا شاید داره تشریف فرمایی میکنه..درست نمیدونم.

به دختری فکر میکنم که توی کلاس فرانسه داره سعی میکنه جمله دوستت دارم رو یاد بگیره و دختر دیگری که میترسه به فارسی بگه دوستت دارم.

چشم میچرخونم بالا روی صفحه مانیتورم پیغامی از نرم افزار تحلیل PPMشرکتهای بازرسی تقاضای ذخیره شدن میکند جایی گوشه دلم گویا.   و من خیلی راحت روی دکمه YES کلیک میکنم تا بیرون کنم همه شخصیتهای فیلم عشق سگی را از ذهنم و تورو و اون رو و حتی مادرم رو و شاید کسی رو که اصلا یادم نیومد.

 پایان-....... و هرگز  پایانی نیست.

خیلی دور خیلی دورتر

دیری است ترانه ای  نمی آید

 

           و دهان به گس نشسته از شعرهای بی رمق و نارس

 

  و دست بوی نا میگیرد

                                       بوقت تراوش جوهر بر پرده های خیال

 

           و خس خس

                       و باز خس خس             خس خس

 که از میان نفسهای بریده

              راه میبرد به آخرین تقارن  حس تند نو شکفتن

                                                                       و فکر سیاه نگفتن

گلو به سرفه

         دست به رعشه

چشم در حالت دوران

                تب و تراخم و لب لرزه

                                   نگاههای سرد و نگران

 

ترانه ای نمی آید

              

    حساب ترانه و شعر که سواست

                    

                          چه ساده  قهر کرده است و

                                                             "مرگ " هم  دیگر نمی آید.

 

 

سه نقطه

 

باور کن بهترینم

 

             عشق جمله ای نیست که با سه نقطه پایان یابد

 

  بیا و بنگر

           این من سوخته ا ,فرجام  این جمله ام.

 

 

حسابدار

یه وجب از رویاهایم را وزن میکنم

 

         تا  بتوانم کسر کنم  همه حجم خیال تورا

                                                  از تمام جذبه های به ظاهر شادگونه

                                                                                 خالی غمگین زیستگاهم.

 

 

منزلگاه

آنجا که تو سکنی گزیده بودی

 

 معبر کودکی بود که شادمانی اش

                       بازی با گوی سیاه غلطانی بود  در حریری سپیدوش خمار چشمی

             و معبد عارفی که بر خون خود سجاده کرده بود  برای هبوط در شب سیاه گیسویی

و اکنون

  مدفن

        کافری است که کودکی اش را

                                           گم کرده است در ملعبه ای ناشناخته.

   + mehdi khademi - ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۸

یک خاطره - یک داستان-یک شعر

یک خاطره:

پشت موتور که جا میگیرم, بلند میپرسد:" مهندس پس تا انقلاب چهار تومن دیگه؟" گرچه مطمئنم نمیبیند اما با سر تصدیق میکنم.

با اینکه عجله ای نداشتم دوست داشتم با سرعت هرچه تمام تر از این نقطه شوم دور شوم. مدتهای زیادی بود که دیگر مسافر موتورسیکلتی نبوده ام در خیابانهای شلوغ تهران. گرچه سالهای نه چندان دور بدون ماشینی گاهی راکب موتوری بود برای جابجایی اما انگار با گذشت این سالها هیجان این سواری برایم چند برابر شده است.

خیلی ماهرانه از بین ماشینها میراند و از خاطرات روزهای سروانی اش در ارتش یاد میکند. صدایش در کاسکت روی سرش گم میشود و من از همه حرفهایش فقط چند جمله نامفهموم را متوجه میشوم و سعی میکنم بقیه را خودم حدس بزنم.

آدمهای منتظر کنار خیابان مثل هنرپیشه های فیلم رم شهر بی دفاع جلوی چشمم رژه میروند و بیلبردها و پارچه های رقصان در باد فستیوال رنگی زیبایی در نظرم مجسم میکنند.

به طرز دلنشینی جریان زندگی با این عبور شتابناک از این خیابهای شلوغ در رگهایم جاری میشود. انگار همیشه از سکونی رخوت انگیز صندلی ماشینم به این ایستایی ملال آور زندگی نگریسته بودم و اکنون در کشف این تحرک غیر قابل باور غرق شادی وصف ناشدنی شده ام.

چشمهایم را میبندم و دستهایم را مثل بال پرندگان از دو طرف باز میکنم...سرم را آرام به عقب میچرخانم و سعی میکنم صدای غرش اگزوز موتور را زیر پایم فراموش کنم. رو به آسمان چشمهایم را ناگهان باز میکنم: حس پرنده ای در حال پرواز....وه که چه حس خوشایندی

باورم نمیشود که چطور این خوشی گوارای زیر پوستی اینقدر سریع جای آن غم و سرگردانی چند لحظه پیش جلوی آن درب آهنی خیابان قرنی را گرفته است.

و عجیب تر این شوق و آرزو ....چقدر دلم میخواست که این خلسه ناب و موقت به آرامش و شادی دائمی متصل میگشت....

ناگهان جیغ ترمز ممتد ماشین سیاه رنگی که به شدت موتورسوار و ترک نشین را نقش زمین میکند خیالاتم را در هم میریزد...و با خودم میگویم حتما یکی به آرامش ابدی رسیده است ..ایکاش آن یک نفر....همه آرزویم به باد میرود.

 

 

یک داستان:

پسرک روی لبه بام نشسته وپاهایش با ریتم منظمی یک در میان در هوا تکان میخورد و بی هدف با بطری آب توی دستش ور میرود.

روی ایوان روبرویی زنی زیبا با نیم تنه سفیدرنگی رختهای نمدار را روی طناب با وسواسی خاص پهن میکند و در پنجره پایینی بالکن دختر بچه تنهایی مدام برایش شکلکهای خنده دار در می آورد. سعی میکند به اداهای دخترک نسبتا چاق که چشمهان شوخی دارد عکس العمل نشان دهد اما عاجزانه فقط خیره به قاب پنجره نگاه میکند. از این همه بی احساسی خودش منزجر میشود. به پشت روی کف بام میخوابد و به آسمان صاف و بدون ابر خیره میشود. سعی میکند تا آخرین حد توانش خیره به خورشید بنگرد اما خیلی زود چشمانش سیاهی میرود و عرق داغی پیشانی اش را خیس میکند.با سرعت برمیخیزد و بطری آب را به لبهای خشکش میچسباند و جرعه ای سرمیکشد.همزمان به پاهای آویزان مانده اش خیره میشود. و آب توی دهانش را رو به سمت پایین رها میکند و شروع به شمردن میکند:1-2-3-4-5-...از تخمین ارتفاع خوشش می آید. چشمانش را میبندد و تنه اش را روی لبه بام جلو عقب میکشد..کاملا به لبه بام نزدیک شده و دستهایش که لب بام را نگه داشته شروع به لرزیدن میکند.برای آخرین بار به سمت عقب خم میشود و ناگهان با صدای بلندی شروع به جیغ زدن میکند. ممتد و یک نفس1-2-3-4-5-.بعد آرام چشمهایش را باز میکند. درخیالش دیگر باید به کف کوچه رسیده باشد.

به اطراف نگاه میکند . هیچ اتفاقی نیوفتاده است. هیچ توجهی جلب نشده است مثل هرروز.از این بی توجهی اطرافش لبخند رضایت بخشی گوشه لبانش نقش میبندد و با این نادیده گرفته شدن دچار لذت جادویی میشود.

زن سفید پوش آخرین لباس را روی بند رخت مرتب میکند و از ایوان خارج میشود.برای دخترک تنها دستی که همچنان مشغول شکلک در آوردن است دستی تکان میدهد و ته مانده آب بطری را روی صورت گرگرفته اش خالی میکند و مثل هرروز از لبه هیجان انگیز پشت بام پایین میاید و به سمت دفتر کارش ناامید باز میگردد.

 

 

یک شعر:

 

   گرد نقطه ای مبهم

        چون عنکبوت

                           تار می تنیم بی وقفه

                                                 آرام آرام

                  کنج دیوار خاک گرفته زندگی

                                     از برای  خانه ای

                                                    که همیشه اسیر جنبشی ناگهانی است

 

                                                                                         پایداری اش

   + mehdi khademi - ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٤

اینجا بدون من

طوفانی است در سرم. انگار مراسم تشییع جوانی رعناست که خانواده اش بی تاب میکنند فراغ ناگهانی اش را.سنج میزنند و طبل میکوبند. اشک تا پشت پلکهایم تلمبه میشود و بغض کاملا راه نفسم را مسدود کرده است. مثل تنور داغ میشوم گاهی و به حد انفجار میرسم و لختی بعد چون جسدی بی گور سرد میشوم مثل تن یخ.آرزوهایم یکجا مثل حباب کوچکی میترکد و تنها ایکاشم حسرت مرگی آنی میشود و هیچ امیدی به لحظه ای دیگر بودن در قلبم باقی نمی ماند.

از این دگرگونی ناگهانی و گذار از تحمل و اضطراب بی دلیل حالت تنوع میگیرم. حتی تاب عق زدن برایم نمانده و هیچ اراده ای اندام را برای تغییر ناچیز قلقلک نمیدهد.سست سستم.

در حافظه خاک گرفته ام دنبال رد خاطره ای شاد میگردم و سعی میکنم زورکی بر لبانم خنده ای بدوزم اما دریغ که خالی تر از آنم که مانند دلقکی دلخسته بر دهانم لبخندی سرخ بنشانم.

هیاهوی اطراف و صدای قدمهای شتابناک بر سنگفرش سنگی پشت سرم مثل موج ساحل آرامش را در هم میکوبد و وقتی گوشهایم را با دودست میگیرم در سکوت دروغین لحظه هایم آدمهای اطراف یک به یک آرام میمیرند و به خاک میروند و من از این تنهایی در حال گسترش و ناگهانی از ترس میلرزم.

در دالان تاریک تنهایی هایم , غریبانه مویه سرداده کودکی ام. و شاخسار جوانی برگهای زرد رنگش را به دست باد سرد پیری زودرس میسپارد آشفته. در آیینه روبریم مردی ایستاده که دیگر نمیشناسمش.

در این سقوط شتابناک به این دره عمیق و بی انتها اما از همه تلختر اینکه انگار هیچ کس فریاد بی صدایم را نشنیده است....

کاغذ بی خط تمام میشود و گریه آغاز......

 

چهارشنبه 16شهریور ماه1390

   + mehdi khademi - ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٦
← صفحه بعد