درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

پرنده اي از قفس پريد!

دو شاخه گل زیبا در گلدان میگذاریم به خانه رنگ و بویی دیگر می بخشیم و چراغها را روشن میکنیم اما نابینا همیشه در تاریکی خواهد بود

اما بخاطر داشته باشیم که هر چند رودخانه ها بسیار باشند زمان پیوستن به دریا یکی، خورشید میدمد، تاریکی با تمام عظمتش ناپدید خواهد شد

آدمها مثل رودخانه ميمانند
آدمها رودخانه هستند
و حسادت فصلي از سال
حسادت چهره اي زشت از رودخانه ي وحشي آدمهاست
كه با تند آب و سيل ، هر چه ساختند را ويران ميكنند
و در آن خشم ويرانگر اهريمني
در آن حس مبتذل بي معنا
جايي نيست كه بيانديشي
آيا گلي كه در باغ دلي كاشته بودم نابود كردم؟
چند مي ارزد؟ غرور از كشتار شخصيت جوانه هاي محبت؟
كاش حسادت ميمرد
حسادت ماده شغالي است پير ، آبستن نوزادي زيبا رو و زشت انديش
حسادت نفرت ميزايد
حسادت حقارت ميزايد
حسادت از لحظه هاي آبي، ساعتهاي مبتذل بي شرفي ميسازد
حسادت انسانيت را در ذهن و احساس را در قلب ميكشد
آدمها كاش چشم هايشان را باز كنند
آدمها كاش از زور حسادت تب نكنند
تب كنند ، براي آنها كه برايشان ميميرند
تب كنند از داغ عشق ، از داغ محبت
آدمها كاش لبخند بزنند! كه آسانتر هم هست از خشم
آدمها كاش چشمهايشان هر روز چند لحظه كور باشد
تا با چشم دل ببينند
كم ... اما ببينند
آدمها كاش به طراوت باغ همسايه رشك نبرند
به جاي خشكاندن باغ همسايه ، باغ خود را آباد كنند
كاش براي خوب بودن قانوني جز بد كردن ديگران بنا كنند
كاش باور كنند ، بهترين ها ، در بدترين ها نهفته

   + mehdi khademi - ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٥

در اين بن بست

دهانت را مي‌بويند
مبادا که گفته باشي دوستت مي‌دارم

دلت را مي‌بويند
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

و عشق را
کنار ِ تيرک ِ راه‌بند
تازيانه مي‌زنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد

در اين بُن‌بست ِ کج ‌و پيچ ِ سرما
آتش را
به سوخت‌بار ِ سرود و شعر
فروزان مي‌دارند
به انديشيدن خطر مکن
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد

آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوري خون‌آلود
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
کباب ِ قناري
بر آتش ِ سوسن و ياس
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

ابليس ِ پيروزْمست
سور ِ عزاي ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوي خانه نهان بايد کرد

احمد شاملو - 21 تير 1358

 وقتی هیچ حسی نداری برای بروز کردن وبلاگت تنها یه راه میمونه: یه شعر از شاملو بذاری تو وب! همین والسلام

   + mehdi khademi - ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٦