درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

زمستان است

باز هم زمستان سرد و سنگين از راه رسيد.

دوسال است كه رسيدن زمستان برايم ناقوس سوگ مينوازد در گوشهايم .

دوسال است كه همين كه خستگي شب يلدا را مياندازم پشت سر , درد فراقي ناگاه ميزند به رگهاي گردنم.

دو سال است كه ابر وبرف و سوز برايم اشك مي آورد و آه و درد.

دوسال است كه ميتازاند زمستان زمهرير تندبادهايش را بر مردعريان زندگيم در خرابه هاي تنهائي.

دوسال است كه شبهاي سرد و تاريك زمستان كه مي آيد ديگر خوابهاي شيرين دوستي هاي دور گرم نميكند تن سرمازده را.

دوسال است كه يخ ميزند زمين زير پاهاي ميخكوب شده ام در گورستان خاطرات.

دوسال است كه همه زمستان را عطس ميكنم بي صبر و بيماري ام را فرياد ميكنم با گلوي به چرك آلوده اما صد افسوس كه درماني نمي يابم از اين ويروس كشنده فراق.

دوسال است كه كوچ زمستاني پرندگان  , حادثه پرواز را به جبر سرنوشت محتوم  قفس پيوند ميزند در خيالاتم.

دو سال كه شعر هم منجمد ميشود در كوره تب دار احساسات اسير در دالان فراموشي غم بار نوشانوش رفاقت.

آري دوسال است درست دو سال است كه ميرسد زمان به صفر در مدار يادآوري. يادآوري بستري كه گلستاني از مروت و دوستي را براي هميشه كفپوش نمود.

سياه پوشي سياوش دوساله شد.

ديگر رمق نمي ماند در انديشه ام براي درج آنچه ميگذرد در پس غروب سياوش حتي ناي نفس كشيدن ممتد.

روي سراب مي دوم به اميد رسيدن به آبشار.

 

امسال واقعا قصد نداشتم بازم از سياوش پست جديدي بنويسم . اما باورتون نميشه  كه  اصلا نميتونستم جلوي خودمون بگيرم. رفتم سراغ عكساي قديم . عكسهاي با سياوش و بدون سياوش. تنم ميخاره واسه بغض كردن و بغض دادن .

شما رو نميدونم ولي خودم هنوز خيلي لذت ميبرم وقتي ياد سياوش مي افتم.ياد روزهاي خوش دانشكده و كوه و شمال و ....

براي هم بازم نوشتم از سياوش براي دل خودم . اما چون تو دلم جا نميشد و داشتم ميتركيدم گذاشتم رو وبلاگ كه تورو هم بغض بدم (گفتم كه تنم ميخاره).

اين تصاوير مربوط به مراسم پارساله

هنوز تصور نديدنش مثل يه خيال وهم انگيزه و باور نبودنش مثل كابوس . تو نگاهامون اين خيال و كابوس رو ميتونين ببينين!

بغض و آه كه تمومي نداره ولي يك سال ديگه هم گذشت به همين زودي .

بياد روزهاي خوش با سياوش بودن و تكرار دوستيهاي پايدار.

روزگارخوش

   + mehdi khademi - ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٢