درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

۱۸ تير ۷۸:از اين زخم هنوز خون می چکد.

راستش خودم خيلي ناراحتم كه نتونستم اين داستان نيما خان از فرنگ برگشته رو ادامه بدم اما اين وضع بنزين و گروني و مسخره بازي هاي ....ولش كنيد.

۱۸ تير براي همه اونهائي كه ۷۸ دانشجو بودن مثل تاريخ تولد يه عزيز همه بياد موندنيه . تو اون سالها كه خونمون ميجوشيد براي كارهاي آرماني ۱۸ تير يه ميدونگاه بود براي تخليه براي فرياد براي حق خواهي . اما حيف وصد حيف كه خودمون از اون مجال تنها سكون و فراموشي آرمانخواهي رو به ارمغان آورديم.

يادم نميره كه چطور جلوي جمعيت بچه ها كه بيستم داشتن از تو كوي ميريختن تو خيابون اميرآباد تا به مردم بپيوندد خوابيديم كه شايعه شده بود سپاه حكم تيرگرفته و تو كوچه هاي اطراف مستقر شده.

بگذريم خاطرات تلخيه . خيلي تلخ . دوست داشتم امروز براتون از اون روزها بنويسم : از شب اول با اون وضعيت اسفناك - از شب دوم ماجراي تيراندازي به يكي از بچه ها و بيمارستان شريعتي و دستگيري- از روز سوم و فريب حكم تير سپاه- از روزچهارم و دانشگاه و كندن درب بزرگ دانشگاه تهران و....

اما ديشب برخوردم به يك يادداشت كه اونموقع ها نوشته بودم و ديدم واقعيت همينه و بقيه يه مشت اتفاقهاي بي نتيجه بود كه ميتونين تو هرخبرگزاري و يا شبكه ماهواره اي تحليلي ازش بخونين . اما واقعيت خود شب ۱۸ تير ۷۸ بود . شبي كه خون از ماه ميچكيد.

   در ساعت ۵ شب...

ساعت پنج شب. دم كرده است نفس آسمان دريك شب تابستاني داغ.

ساعت پنج شب .وزوز كولرها كه ناي نفس را از ميان راهروها به ريه ها ميرسانند به زحمت.

ساعت پنج شب .روياهاي شيرين دانشجويي جوان ازگيلان كه خواب دريا ميبيند با لبهايي از آسمان.

ساعت پنج شب .زير نور زرد چراغ مطالعه خط به خط جلو ميرود پايان نامه اي با موضوع بيماري هاي كودكان.

ساعت پنج شب .ليوانهاي نشسته و جرم گرفته خوابگاه زير چك چك آب.

ساعت پنج شب .خواب مي رود تا اعماق سلولهاي ناخودآگاه جواني كه صورتش سبزه شرجي درياي جنوب است.

ساعت پنج شب .درخت تك افتاده باغ كوچك كوي حسرت ميكشد كوكوي مرغ حق را وقتي ازميان توري پرده ها ميبيند كسي قامت بسته نمازرا.

ساعت پنج شب .درست درساعت پنج شب .سكوت بود و زمان با چرخهايش ميگذشت نفس نفس زنان.

ساعت پنج شب .دستها سفت ميشود روي قبضه سلاحهاي گرمتر از آسمان.

ساعت پنج شب .باتوم هاي براق از نور ماه آرام ميخورند به رانهايي سخت شده از خشونت كور.

ساعت پنج شب .حرمت در و ديوار و قفل و كليد و پنجره شكسته ميشود با عبوري كه فقط شايسته است بر سارقان.

                            

ساعت پنج شب .شيشه ريز ريز ميشود از پرواز سنگ.

ساعت پنج شب . باتوم بالا ميرود روي رويايي از دريا كه كابوس درد ميشود در چشمان رويا زده.

ساعت پنج شب .چماق فرق ميشكافد خون روي ديوار شتك مي زند و يادگاري ميشود برسم فواره.

ساعت پنج شب .پايان نامه پرپر ميشود آرزو مذاب.

ساعت پنج شب .گيل مرد جوان خواب ميبيند در بيداري زير دندانهاي كوسه درياي شمال.

ساعت پنج شب .جنوبي گرما زده مسافر دوزخ دانته ميشود دانشجوي ادبيات اهل اهواز.

ساعت پنج شب .در ديوار ميشود ديوار در.

ساعت پنج شب .گلوي بسته داد ميزند:زمين گرد است بخدا.

ساعت پنج شب .زير پوش سفيد خون آلود و دمپائي تك افتاده در دستشوئي.

ساعت پنج شب .بوي بنزين و جرقه و كبريت و دود.

ساعت پنج شب .درست ساعت پنج شب .تابوت چرخ داري است زمان در حكم بسترش.

آن شب كه زمان شوكران نوشيد و چه سقراط ها كه بر زمين افتاد.

ساعت پنج شب .

       ...........و حقيقت هنوز سقراط ميخواهد.

                  

از آن روزها هشت سال ميگذرد. راستي چند بار به ديدن فيلم اخراجي هاي مسعود ده نمكي رفتيد؟ چند نفر هورا كشيدند در سالنهاي سينماي فلسطين برای کارگردانش؟راستی ياد ابراهيم عزتي خيلي به خير.شاعر خوبی بود.

   

از سردار فرهاد نظري ونيروي نوپو چه خبر؟

هوا امروز گرمتر از ۱۸ تير ۷۸ است....يك دوش آب سرد خيلي ميچسبد تا شسته شود اين افكار ماليخوليائي.همين.

   + mehdi khademi - ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢٠

۱۸ تير ۷۸:از اين زخم هنوز خون می چکد.

   + mehdi khademi - ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢٠