درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

گاو خشمگین

کلا دستام بالاست .تسلیم تسلیم. بخدا کم آوردم. همه چی تعطیل شدم. وبلاگ که دیگه جای خودشو داره.

منظورم و خیلیا میفهمن. یعنی اونائی که هنوز تو ایران زندگی میکنن کاملا میفهن. داغون داغونیم همون.

کاش یه دستگاهی اختراع میشد که افکار و نوشته های ذهنی آدما رو ضبط کنه بعد خودش بره کانکت بشه و تو وب آپلود کنه. اونوقت من هر روز یه پست جدید می دادم بیرون.

راستش نمیدونم این چه سریه که شبا کلی افکار توپ و پست مشتی و نوشته قشنگ هجوم میارن به ذهنم . مکاشفه های عمیق راه می اندازم درونم. فلسفه میبافم. نقد فیلم مینویسم تو ذهنم. راهکارهای برون رفت از بن بست های سیاسی ارائه میدم.  نگرشهای نوین  به مقولات دینی و ایدئولوژیکی صف میکشن تو مخیلم.....

خلاصه کلی تئوری و نوشته ومبحث جالب. گاها تا نزدیکیای صبح هم با این مطالب کلنجار میرم و بصورت ذهنی ویرایشون میکنم....

اما چشمتون روز بد نبینه . بمحض اینکه ساعت کوک میکنم رو 6 صبح و میرم تا خرخره زیر پتو. همه چی پوففففففففففف. میره هوا. صبح که با صدای لعنتی زنگ ساعت بیدار میشم .شدم یه کارمند کوچولویی که نمیخواد بزرگ بشه....

اینارو گفتم که فکر نکنین که نیستم و وبلاگم فعال نیست . نه فقط تو مراحل ذهنی میمونه. کلا بالقوه است...

ولی یه فکرائی دارم...

گرچه قبلا هم داشتم....

اما.........

فعلا برا خالی نبودن عریضه این شعر رو تقدیم میکنم.

تا بعد....

انگار نه انگار که

قانونی هم هست

وقتی میشود

خوابید پای درختی سیبی که

نصیب کلاغهای سیاه بد صدامیشود

به امید جاذبه زمینی که

نیوتون را سالهاست در خود

دفن کرده است. 

   + mehdi khademi - ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٥