درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

گفتگو باسایه ها

دیگه یواش یواش داشتم به خودم عادت میدادم فقط فقط تو فکرم تو ذهنم پس پشت هیچم بنویسم راحت. بدون کانکت شدن بدون ادیت کردن بدون ایسرت کردن بدون آپلود کردن. اتفاقا چه حالی هم میداد هر شب تو تنهائی و تاریکی دراز کش روی تخت یه پست خیلی ماه مینوشتم(اگه اسمشو بشه گذاشت نوشتن) چه مطالب توپی.

صبح فقط سعی میکردم بیام تو وب آپلود کنم همش پریده بود از ذهنم. یه جور آلزایمر زود رس اونم راجع به پستهای وبلاگ فقط. که البته داشت یواش یواش به یه جوز مازوخیسم وحشتناک تبدیل میشد.

بگذریم .....

فقط میخوام بگم چی شد که یهو همه چی عوض شد . یه ماجرا که ممکنه برای هر کسی تو زندگی پیش بیاد.اینکه به یه چیزی برخورد کنی(مثل یه حادثه یه خاطره یه مطلب یه عکس یه فیلم یه آدم...) بعد بغضش بگیره....

همه چی از این سه نقطه شروع میشه . یا بهتر بگم ممکنه با این سه نقطه تموم بشه.

اصلا من حالت خودم رو تعریف میکنم خودتو قضاوت کنید:

یکی از همکارا یه مطلب فرستاده بود بمناسبت سالمرگ حسین پناهی توش یه خاطره به نقل از اکبر عبدی اومده بود:

 

....یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن، گفتم حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم، آره گفت من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت، من فقط دوستش داشتم. ...

 

به اینجای مطلب که رسیدم ناخوداگاه بغضم ترکید.درست نفهمیدم چقدر طول کشید . دیدم همکاران بالای میزم دارن تکونم میدن و دائم ازم میپرسن چی شده کی مرده. مونده بودم چی جوابشونو بدم. بگم کی مرده.

اگه قصه رو بگم مطمئنم بهم میخندن. میگن به مردن آدمیت گریه میکنی. شعار میدی . تظاهر میکنی.

حالم از خودم بهم خورد. پریدم تو حیاط شرکت. یه جای خلوت پیدا کردم بلند بلند داد زدم خدای بسه . اگه حسین پناهی آدم بود پس من چیه . چرا....چرا سیفونو نمکشی و همه رو راحت نمیکنی

دیگه نمیتونم هیچ کاری بکنم

همش تو بغضم . هر طرف رو میکنم داغ میکنم

دیگه نتونستم تحمل کنم.دنبال یه هم بغض میگردم. یکی که پا به پا گریه کنه.بحال خودش که اینقدر بدبختو حقیر شده این قدر خاکی و حیوون.

این جملات هم از حسین پناهی مینویسم که اگه میطلبه سوزتو بیشتر کنه:

 من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم قانون را دوست دارم ولی از پاسبان می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم کودکان را دوست دارم ولی از ائینه می ترسم سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم من!!! من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم!

 

به امید حق

تا بعد

 

 

   + mehdi khademi - ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٤