درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

فرشته ای آمد

فرشته

دیشب

   فرشته ای شده بودم باز

       بدون بال و نشان

           روی فرش قرمز خانه

و چون هر سال

  به هزارشکل از

                  نامهای مهربانی و بخشش

خواستم

     که بازگردانی ام

 به باغ برینی که

       - به گواهی کتابت-

             روزی         رانده شده ام از آن

                 تنها

                           به فریب فرشته ای دیگر!

 

سروده شده در 23 رمضان1388

 

   + mehdi khademi - ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢۸

چه کسی امیر را کشت؟

خیلی خسته و داغون شدم...یک کم که دقیق میشم تو خودم میبینم حالاکه بازار اعتراف داغه چرا من اعتراف نکنم علیه خودم...

آره اصلا فکر کنم برای خودم هم این خلوت درونی خوب باشه...

باید اعتراف کنم که خسته شدم که دیگه طاقت ندارم دیگه حوصله ندارم ...کاش میشد این زخمهایی رو که صادق میگفت مثل خوره روح آدمو میخورن عریان کرد به همه نشون داد . میشد داد زد بیایید ببینید و دست از سرم بردارید من زخمی ام. من رو به موتم...ولی حیف...

نمیشه هر جور سعی میکنم نمیتونم به خودم بقبولونم که کم نیاوردم...بابا به خدا این دومین باره که این مسخره بازی رو دارم تحمل میکنم ...به شعورم چی بگم...مگه سال78 بعد از قضیه کوی همین داستان نبود..همین دادگاه ها همین بگیر ببندها...همین شوهای تلویزیونی...تحمل کردم گفتم درست میشه....مردم بیدار میشن...اما دریغ اما افسوس هیچی عوض نشد ...فقط طول دوره اش بیشتر شد...درست همون راه داره رفته میشه ... همه برگشتن سرکار و زندگی شون... نه توروخدا نگاه کن   بازیگر جومونگ رفته صدر خبرا... همه دنبال رویت هلال ماه و گرونی مرغ و گوشت افتادن...دوباره غر غر های خاله زنکی آخر شب شروع شده...همین همین...

باید اعتراف کنم که انگار هیچی از سیاست نمیدونم از رابطه آدمها ,از سکوت هاشمی تا بلوای کروبی....رابطه شونچیه با وضع موجود ....کجا داریم میریم...

باید اعتراف کنم که درکم از اوضاع سیاسی مملکت شده مثل درک یه پسر4 ساله از سکس ...کاملا مبهوت....

بچه که بودیم تو یه مسافرت به اصفهان رفتیم منارجنبون....من و پسرخاله هام که تازه کتاب علوم سوم و چند تا کتاب درسی دیگه رو خونده بودیم داشتیم با عقل ناقصمون دنبال دلایل علمی جنبیدن منار میگشتیم که خدا رحمت کنه دایی مادرم رو که خیلی هم مثل همه دایی جان ناپلون ها بد بین بود نسبت به همه چی پرید وسط بحثمون که بابا کجای کارید این مناره رو چند تا از بچه محل های اونجا دارن از زیر تکون میدن..بعد با خنده گفت این کار دو تا خاصیت داره هم فکر آدمهایی که میان اینجا رو واسه چند دقیقه به کار می اندازه که براشون خوبه هم محلشون رو به همه دنیا نشون میدن...

این روزهای که هی خبرهای ایران رو دنبال میکنم خیلی یاد اون روز می افتم...

شاید دایی جون درست میگفت.

 

   + mehdi khademi - ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢