درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

بوی گند زندگی

همه جا بو میاد,  بوی تعفن بوی گند. شامه ام رو شستم اما هنوزم بو میاد.

صداهای که میشنوم هم بوی بدی میدن. گوشهام رو شستم اما بازم بو میاد.

چیزهای که میخونم هم بو کردم. بوی گندی به مشام میرسه. از روی کلمات هم بوی آزاردهنده ای متصاعد میشه . دفتر و قلمم رو هم شستم .ای وای بو میاد.

شبها چه رویاهای دست نیافتنی چه کابوسهای احمقانه , هرچی تو خواب میبینم فقط بوی کشنده اش رو صبحها تو بینی ام حس میکنم. خوابهام رو هم شستم اما چه فایده بازم بو میاد.

به گذشته ها که فکر میکنم یاد هرچی می افتم بوی تند لاشه مرده رو حس میکنم. خاطراتم رو هم شستم اما هنوز بو میاد.

آرزو کردم, دیدم آرزوهام هم بو میدن. امیدم رو هم شستم . واقعا بازم بو میاد.

توی زندگی ام انگار گند کشیده شده از تو نگاه آدمها هم بوی گند بلند میشه. چشمهام رو شستم ولی بازم بو میاد.

چند وقته میخوام عاشق شم بدجور میترسم. اگه از عشق هم....عشق رو هم میشه شست؟

 

سیاه و سفید

شعرهایم هم

این روزها

نو  و سپید  که نیستند

هیچ

در سیاهی

روی ذغال را هم سفید کرده اند

و

من

مانده ام

که چرا مصرانه هنوز

اینگونه چرک میکنم تن سفید دفترم را هر روز.

 

گاهواره

گاهواره کودکی هایم را

نذر نوزادی خواهم کرد که

رویایی نداشته است تا کنون

بروی حریر لالایی دلنشین مادرانه ای

آنگونه که من

تجربه کرده سالهای دور.

 

خداحافظ

انگار میکند

چیزی شبیه یه کاشی لعابدار با نقشی از

فرشته نغوده به ابر

از دیوار قلبم

وقتی آرام نجوا میکنی در گوشم:"خداحافظ عزیز"

   + mehdi khademi - ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢