درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

بوی خوش شراب

عصر یخ زده پنج شنبه- برای خودم بساط ماست و خیار و دلال درست کردم و لم دادم روی کاناپه روبروی تلویزیون و کنسرت Oasis نگاه میکنم و عرق ناب کشمش با برند مجاز گیلبرت  توی پیمانه های بند انگشتی میریزم و مینوشم.

ناگهان هجوم طوفان تناقضات بی بدیل توی ذهنم برپا میشود. گیر میدهم به یک فسلفه الکی عشق و شک اساسی و ولش نمیکنم. بعد دوباره فکر میکنم چرا مدتی است سکر شراب خندانم نمیکند. کجاست شادی های درون و برون ریزم...

دلم میخواست یک آدم ناشناس میشدم وسط کنسرت سال94 گروهOasis تو لندن. و باز چه طعمی خوش آیندی دارد این ماست و خیار و دلالی که درست کرده ام به به.مثل طعم خوب زندگی و لبهای آتشین تو.

از این پیاله که از مسیر گلویم میگذرد بخار هزار خاطره بلند میشود توی مغزم و یک آرزوی بامزه دیگر باز.

اصلا کاش من هم یک آدم معمولی تر بودم . از ایندست آدمها که عرق سگی را روی زمین مینشینند و با آهنگ مثلا اجازه هست هنگامه - این از کجا اومد یهو تو ذهنم- با ماست چکیده و چیپس میخورند و بد مستی میکنند.

هرچی میگذرد بدتر میشود . این آهنگ wonderwall دیگر پاک گروه Oasis  را با رد الکل میفرست تو رگهایم.

لای پنجره باز است و دلم یه جفت بال برای پریدن میخواهد. رفتن بدون خداحافظی مثل پروانه ای که پیله اش را بکلی جا میگذارد و به سمت نور میپرد.

دلم کمی از همیشه بیشتر گرفته است

            و هراسی کشنده

                        چونان جرعه نهایی شراب شبانگاهی راه میگیرد توی تنم

   کاش کسی بود

                          که لالایی های مادرم را از برداشت هم اکنون.

 

 

 

   + mehdi khademi - ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۳