درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

بهاریه 91- صدا دوربین حرکت

باز دوباره همان لحظه, لحظه آغاز و پایان در یک نقطه.

ساعتها روی هم غلتیدند پرشتاب و روزها از پی هم خسته گذشتند تا دوباره با هزار رنج و زحمت و زخم این سال را به سال بعدترش حلقه کنند و اینک این منم درست در آستانه سی و پنجمین گذرم از این تنگنای پیر همچنان درگیر فلسفه این نقطه آغاز و پایان . اندیشه میکند به  نو شدن یا فرسوده نمودن خود.

 

اما چه خیال است طبیعت و گردون را با این تفکر رسوب کرده در عمق وجودم. چه من فکر کنم چگونه با تلخی هایش بسازم و یا خاطرات خوب و شیرین را چطور محفوظ بدارم, بهاری دیگر خواهم آمد.

 

در ساعات و روزهایی که گذشت; بودند لحظه هایی که فشار خون بالا رفت از پرداخت روزها کار پای صندوق فروشگاهی به آنی ناباورانه اما خب چه خوش آن لحظه هایی که قطره های تند باران شیشه تمیز ماشین را لکه دار کرد و ذهنمان را خیس.  اخم آلود گاه هایی با جنگ و سردرد. بی جهت حسرت و بیخود حسادت. امان از آن شوق عمیق کشف موسیقی نویا صدایی جذاب وقتی در دهلیز جان طنین می اندازد و هزاران بار شنیدن و سرکیف شدن مکرر. ممتد زمانهایی که در بوق و دود صف ماشینها درمانده ایم با عصبیتی در حد انفجار ولی در مقابل آن آرامش بی بدیل پایان فیلمی یگانه که اندام را شل میکند و اشک را جاری.

اصلا هم مهم نبود که جایگاهم در مراتب این شغل آمفوتر در زیستنم ارتقایی نیافته, شادمانم از اینکه سلامت جسم و اندامم حفظ شده است همچنان.

کسانی را یافته ام که دوستشان دارم و دوستانی بوده اند که اکنون دوست ترشان میدارم چه خیال آنان را که....

جرعه هایی از شراب غلتان در محفل یاران دور که به پایکوبی مان واداشت گرچه کوتاه بود اما لختی این حس آزاردهنده آزادنبودن مان را دور میکرد.

آری عزیز باز دوباره همان لحظه آغاز....

ایزد مهر ; در این نقطه آغاز کودکانه میخواهمت که لحظه های نومیدی مان را اندک و شادی هامان را پایدارتر نمایی.چه فرق میکند بهار یا پاییز روزهایمان را نوتر کن حتی با این تن فرسوده شده.

 

هی دوست من گوش کن:صدای طبیعت را میشنوی:

بهار 92  آماده....صدا ....دوربین....حرکت.

   + mehdi khademi - ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢۸