درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

 

 


ابر بارنده ببار


ماه تابنده بتاب


آخر اي پرده نشين، از پي پرده بر آي

 


 

از من بهتر هم هست؟

سالها پیش از خودم پرسیدم : از من بهتر هم هست؟
خیلی ها به من خندیدند ، خیلی ها بر من نامِ مغرور نهادند بعضی ها به من احسنت گفتند و بعضی های دیگر بی تفاوت عبور کردند.
برای من مهم راضی کردن ِ این نفس جستجوگر بود که این معرکه را برپا کرده بود . در کوچه پس کوچه های تَوَهُمِ زندگی از دکان هایی عبور کردم کلون هایی را به صدا درآوردم ، گاه غرور و یأس و عشق دُچار من شدند و گاه خسته از این جستجو بر کنجی آرام خفتم.
تا این که شنیدم آفریننده ای هست که در بساطش همه چیز یافت می شود و

 همانا اوست که این توهم را آفریده است.
روی به سوی او کردم و یافتم ! فریاد زدم : یافتم ! یافتم ! و به من خندیدند.
سکوت ! سکوت ! تردید ! تردید ! و اینک آرامش از رسیدن به حقیقتی عالی در این لحظه . ساده و در عین حال زیبا!
گفت : در هزارتویی هستم که خروج از آن آگاهی می خواهد . در این هزار تو بهترین و یا بدترینی یافت نخواهم کرد.
به من گفت که ما جزیی از کل هستیم و آمدیم که بگوییم در این رسالتی که عهده دار شدیم بهترین هستیم نه در کل این مسیر!
گفت: هم بهار زیباست و هم زمستان ! هم پاییز زیباست و هم تابستان ! پرسیدم : زیبا یی چیست؟
گفت: خوسحال و عاشقانه نگاه کردنِ به هستی!
"
بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که بدان می نگری"
"
و اینک از این که پاسخی زیبا یافتم بسیار خوشحالم"
امیدوارم خوشحال وعاشقانه نگاه کنید .

 


 

اگر تو امروز، آسمان را آبی می‌بینی، من فردا را.
اگر فضای دلت پر از مهر و گرمای عشق است،
و اگر قلبت تا ابدیت لبریز از شور عشق است،
پس نگاه مرا ببین

همیشه در رویای من خواهی بود
سالها بود که در دنیای رویاها زندگی می‌کردم و همیشه در دنیای واقعی،

 حضور فریب و تظاهر را همه جا حس می‌کردم. همه جا تلاشهای بیهوده مردم در راه رسیدن به بیشترها را می‌دیدم. می‌دیدم که عشق و محبت در زیر پاهایی که با شتاب به طرف خواسته‌های بیشتر می‌دویدند لگدمال می‌شود و در حال نابودیست. عشق از اوج آسمانها به خاک فراموشی سقوط کرده و چشمی نبود که آن را ببیند.
بچه‌ها نیز در آغاز با عشق و محبت همبازی و کم کم که بزرگ می‌شدند آن را همچون بازیچه‌ای کنار ‌گذاشته و در دنیای بزرگترها حل می‌شدند.
ولی من هرگز رویای کودکی‌ام را رها نکردم. با همه ناملایمات اطراف و اطرافیانم باز آن را در قلب و مغزم نگهداشتم. از همان آغاز عاشق بودم، عاشق ماندم و می‌دانم که عاشق نیز از این دنیا خواهم رفت. عشق همچون گدازه‌های آتشفشان در رگهایم جاری است و مرا همیشه تبدار خویش نموده است. مغزم، بدنم و تمام وجودم همیشه داغ عشق خواهد داشت.
به جستجوی مهر و محبت بودم. به دنبال عشق همه جا و همه سو دویدم، نگاه کردم، ولی افسوس چیزی ندیدم. تا اینکه دست سرنوشت مرا به سوی تو کشید و حالا تو را یافتم. گفتی که روح بی‌کالبدی بودی که آمدنم تو را کامل کرد. نه، من کالبد بی‌روحی بودم که تو در من دمیدی و مرا زنده کردی. صدای تو، نغمه جانفزای ابدیت من شد. اگر در ملکوت زمین، غرق من شدی، فهمیدی که من نیز غرق در ملکوت مهر تو شدم. در حریم امن یکدگر غنودیم، باهم نفس کشیدیم، باهم خندیدم و باهم گریستیم. اکنون طلسم تنهائیم شکسته شد و روح سرگشته‌ام با تو سامان گرفت. با تو کامل شدم و واژه گمشده عشق، در دفتر سرنوشت من رقم زده شد. و عشق تو مرا به سرزمین رویایی ترانه‌ها دعوت کرد و تمام وجودم پر از عطر شکوفه‌های بهاری گشت. دوباره عشق را می‌دیدم که از خاک نمناک عشق تو جوانه زده و لحظه به لحظه بیشتر می‌روید. بر بالای آسمان زندگیم پرنده عشق تو بال می‌زند و ابرهای تیره رفته‌اند و آسمان همیشه آبی مهر تو پدیدار شده‌اند. تو را پر از عمری انتظار یافته‌ام و اگر، سرنوشت بخواهد بازی دیگری کند و برای امتحان من تو را از من بگیرد، عشق تو دیگر تمام لحظه‌های باقی عمر مرا پر کرده است و به شکرانه عشقت تا ابدیت احساس خوشبختی خواهم نمود. یک لحظه با تو بودن، عمر مرا چنان سودمند کرده است که باقی آن منتی است که خدای عشق به من عطا کرده است.
عشق تو مرزی ندارد، احساسم نسبت به تو نیز مرزی نمی‌شناسد. من اسیر آزادی عشق تو شده‌ام. دریچه قلبم باز است و رازی را در خود پنهان ندارد و تنها خزانه دار عشق توست. داروی مهر تو درد تنهایی مرا شفا بخشید. اگر دیروز تو با من آغاز گردید، ولی بدان که فردای روشن من با تو ساخته شد و تا زنده‌ام نهایت عشق و سعادت جاودان من با وجود مقدس تو در رگهایم جاریست.


نازنینم، اکنون که از عالم رویاها به دنیای حقیقی رسیده‌ام و حقیقت همچون رویا می‌نماید، اکنون که دست تو را در دست خود دارم، رهایت نخواهم کرد و آرزویم این است که تا ابدیت نخوابم تا احساس با تو بودن لحظه‌ای از من جدا نشود.
 


 

 

اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو ٬ دراين لحظه ي پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا ، اين دريا
پر خواهم زد ، خواهم مرد
غم تو ، اين غم شيرين را
با خود خواهم برد
 

 


 

صحنه هایی از موزهء موم

رخسار مرا نقش کن
.....
زیر تندر و برق
.....
و اهنگ ناودانها
.....
بگذار
بر آیینه های دستانت بوسه زنم
و پیش از سفر
پاره ای زاد راه بر گیرم
......
بگذار
بر پله های پیانو به خواب روم
که از فراخنای عمر
جز اندک ... اندک
......
نمانده است
حال آنکه * موزارت * برکلیدهای این پیانو
در خواب می شود..... بیدار می شود
*
.....
ای زنی
که دستانت مرا فرهنگ آموخت
سلام بر پنبه بن
.....
در غروبگاهان
......
دستانت
دانشنامهء من شده است
که من از آن اموختم
چگونه انگشتان شعر می نویسند
و مزارعی از پنبه زارها
......
می توانند به پرواز در آیند
و چگونه راهی است به سوی ایزد
راهی که هزاران ایمان آورنده در آن رهسپارند
*
حدیث دستان تو
آذرخشی است که آسمان را روشن می دارد
و شعر ..... و عشق ..... و موسیقی
نمناک و معطر همچو گلهای مادرم
که نخستین سطر از یاسمن است
و باز پسین سطر از یاسمن
......
متبرک همچو گندمزار
......
سبزینه همچو شالیزار
*
کلام را دگر نرسد
......
که از موزهء موم انگشتانت بگوید
که انگشتی تخیلم را بر می انگیزد
و انگشت دیگر همهء وجودم را به لرزه در می آورد
و من عاجزانه بر آنم
......
تا گفتگوی دستانت را فهم کنم
و در لابلای سطور آن
......
به پیشوایی برسم
*
می خواهم تصویر ها نقش زنم
.....
از شکل دستان تو
.....
از صدای دستان تو
.....
از سکوت دستان تو
و ازتکرار نشدن تاریخ در موم پیکر تو
پس آیا کمی روبرویم می نشینی
تا نقش محال بزنم؟؟

 


 

تا می توانی پیوند برقرار کن.چون هر پیوندی یگانگی خود را داراست.

شبهای ظلمانی خود را داراست.و روزهای زیبای خود را .ولی همین گونه است که فرد

می بالد:از دهلیز ظلمت.

از شاهراه نور.درمزمزه شیرینی و در چشیدن تلخی......

 


 

من عشق ببخش..... تا سبز شوم

..... خوب به من گوش کن
.....
خوب به من گوش کن
حالتی از عشق بر من رفته است که شاید دیگر بار بر من نرود
......
حالتی شاعرانه.... صوفیانه
......
و پر شکوه به حزن و اندوه
.....
و من همیشه عطر حزنم را به خود می گیرم
*
.....
خوب مرا به بر گیر
......
که من ....ای بانوی من
در حالت بی وز نی به سر می برم
.....
و عروقم متلاشی می شود
......
و استخوانهایم دود
گیسوانت را در رود جنون من بشوی
.....
که جنون عشق را ..... تفسیر نتوان کرد
......
نیک مرا بخوان
که من جویای بانویی هستم که بیماری خواندن دارد
......
و چون دستبند
......
اشعار را بر دست می کند
.....
و جهان را نقشی از هیئت شاعر می بیند
که جنون را.... تفسیر نتواند کرد
*
.....
به من مست شو
.....
به من مست شو
.....
چنان مست که دریا گلگون بشود
.....
و شرابی فام....و خاکستری.... و زرد
*
.....
من در زیباترین حالات خود هستم
.....
و در رخشانترین تمدنهای خود
.....
و چقدر خوش دارم متمدن بشوم
.....
پس فرصتی دیگر به من ده تا تاریخ را بنویسم
....
که تاریخ ، ای بانوی من
......
تکرار نخواهد شد
*
من همچنان که تاریخ مادینگی را دگرگون کردم
.....
روزگار خود را به عشق دگرگون ساختم
شعر چیست اگر دگرگون نکند؟
شاعر کیست اگر خود دگرگون نشود؟
*
هرگاه که در سرزمین من
قصه ای بر قصهءعشق افزون می شود
گل آبستن شمیم
......
و هلال تابستان پر شیر می شود
.....
در روزگاری
......
که عشق معلول شده است
......
و زبان معلول
......
و کتابهای شعر معلول
نه درختان یارای ایستادن بر پای خود دارند
نه گنجشکان توان دارند که از بالهای خود بهره ببرند
نه ستاره ها می توانند
.....
بی روادید جابه جا شوند

 

   + mehdi khademi - ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۳