درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

جامی بگیر

 

 

بهار که می آید چشمان سوزش میگیرد دائم سرفه میکنم و عطسه . بخاطر تعطیلات برنامه های زندگی ام پاک بهم میریزد. زیاد میخوابم بخاطر همین صبحها سر درد میشوم.ظهرها اشتها برایم نمیماندبرای خوردن غذا . از طرفی ورزش تعطیل و چاقی نزدیک.ذائقه بشدت ضایع و خلق و خو بشدت تند. از دید و بازدید عید که دیگر نپرس تهوع آور و ترسناک. دیدن فیلمهای سانسور شده و برنامه های آبکی و زرزرخنده تلویزیونی.....
اما و اما همه اینها را گفتم که بگویم بهار ترا باهمه کاستیهایت دوست دارم دوستت دارم چون با آمدن یکباردیگر در تمام سال باور میشود هنوز زنده ام. نفس کشیدن درهوای پربوی گلهای عطسه آورت را- صبحهای شبنم زده پرخوابت را- هوای تازه اشتها آورت را- همه چیزهای خوب تهوع آورت را دوست دارم.

بهار را دوست دارد که مرا بیاد تولدی دیگر - تولیدی دوباره می اندازد . تولد مردی که هنوز میاندیشدپس هست.

بهار دوره تازه شدن من است که وارد سال دیگری از زندگی ام میشود. من متولد بهارم . زاده بهار و عید . پس پیشاپیش تولدم مبارک.

بهار بر شما عزیزان مبارک و تولد خودم هم مبارک .

امیدوارم سالی....بگذریم از تعارفات معمول.

فقط با امید به آزادی ایران و آبادی وطن.

این عید مبارک باد. 

   + mehdi khademi - ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢۸