درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

آخرین وسوسه های زمین

دیروز دم دمای غروب از شرکت به قصد خونه زدم بیرون. تو ماشین که نشستم و دکمه ضبط رو روشن کردم رفت رو سی دی نامجو و اولین آهنگش. هوا گرگ ومیش و غروب بود. میگن غروبهای یه امواجی تو هوا هست که روی احساسات آدما تاثیر به خصوصی میذاره. حسهای خود شناسی یا نوستالژیک یا حس ناشناس روبروئی با  آینده یا خداشناسی زمانی که صدای اذان بلند میشه.خلاصه مخلوطی از همین حسها. خب طبیعتا این حسها توی غروب بهاری نسبتا گرم به یک آدم خسته از کاربرگشته که تو روز فقط خبرهای مایوس کننده رسیده مثل یه موج قوی وارد میشه و بشدت تاثیرش رو میذاره.برمیگردیم سر آهنگ اول کاست نامجو:ترنج. آهنگ شروع میشه و ماشین تو جاده خلوت با چشم انداز آخرین نفسهای خورشید با هزاران موج افسردگی جلو میره و فریاد محسن نامجو :آییییییییییییییییی هاییییییییییییییییییییییی......داستان من هم از همین های شروع شد . ازهمین فریادی که از باندهای ماشین پخش میشد. از دادی که از درون میاد. از آخرین دهلیزهای خاک گرفته و فراموش شده درون.از همین دادی که از گلوی من خارج نمیشد. اول فکر کردم اونقدر دارم بلند داد میزنم که گوشم توانائی شنیدن همچنین دسی بلی رو نداره. اما دریغ که این خیال خامی بیش نبود. دوباره آهنگو به اولش برگردونم . و باز همون فاجعه. نمیتونستم داد بزنم . بازم سعی کردم. خیره به جاده و غروب و امواج خاکستری . تمرکز کردم و سعی. دهانم رو باز کردم . مثل ناله چیزی از ته گلوم ریخت بیرون .اما در برابر دادی که نامجو داشت میکشید مثل کشیدن ناخن روی شیشه بود . ناگه ترکید. بغضم رها شد. فریادم به سیلی از اشک تبدیل شد. فریادم هق هق شد . مثل کودک مادر گم کرده گریه میکردم. مثل عزای یه عزیز....میروندم توی  سراب اشکهام که حلقه شده بودن دور مردکم چمشهام رو به آفتاب که بسرعت داشت شهر دلسرد مارو برای شب تاریک تنها میگذاشت. با سرعت میروندم که شاید بتونم به آخرین جرعه های درخشش برسم وقتی گلوم پراز بغض بود و خالی از فریاد. میدونید چرا دارم اینرا مینویسم. صبرداشته باشید.الان میگممیدونید این دومین باریه که تو این هفته این اتفاق داره برام میفته . چند شب پیش یکی از دوستهای قدیمی اومد پیشم. نشستیم و خواستیم تا جامهای پر رو با وجود خالی از هر حسی به توازن برسونیم. اما صد افسوس که همه چیز تو ایران از شکل عادی و معمولی اش  خارج شده. صد جام شراب هم نمیتونه دلهای پر درد رو بشوره. فقط دردهامون با هر جام از سینه بیرون میریخت و با هرجام دردی بیشتر . اونقدر که خسته شدیم از شنیدن دردهای هم آهنگ . دردهای زاییده حماقتهای بشری خاصه حیوانات بشرنما.بگذریم که گفتم خسته ام از شنید دردو غر و غصه و من ندارم و ما داشتیم و الان نداریم.سالها قبل با همین دوستم روزهای اول مدرسه رو تجربه میکردیم. معلم کلاس اولمون آقای کریمی خدارحمتش کنه. بچه ها روزهای اول مدرسه فقط منتظر تلنگرن تا بزنن زیر گریه . این معلم عزیز یه راهکار بسیار عالی تو اونروزهای شیرین یادمون داد که خیلی کاربرد داشت تو زندگیم.آقای کریمی گفت هروقت از دست من لجتون گرفت یا دلتون خیلی برا ماماناتون تنگ شد یا بلد نبودید کاری که گفتم بکنید...خلاصه هرچیزی که قراره گریه تون رو در بیاره یعنی به مرز بغض و گریه رسیدید میتونید برید تو حیاط و پشت کلاس تا جائی که دوست دارید داد بزنید تا بغض از گلوتون با فریاد بزنه بیرون. جای شما خالی که روزهای اول هر ده دقیقه یه نفر از بچه ها میپرید بیرون حالا داد نزن کی دادبزن. اما یادم نیمیاد کسی تو کلاس گریه کرده باشه.خلاصه اون شب هم تصمیم گرفتیم مثل قدیما بزنیم بیرون و یه جای خلوت گیر بیاریم و حسابی داد بزنیم.دو ساعت تموم تو خیابونها میچرخیدیم. تا یه جای مناسب گیر اوردیم. اما .....درسته و عجیب.نمیتونستیم داد بزنیم. میترسیدیم . یا شاید از هم خجالت میکشیدیم. یا هم میترسیدیم وهم خجالت میکشیدیم. به هم نگاه کردیم و زدیم زیر گریه .حسابی گریه کردیم . بغض از گلومون نمیومد بیرون . چون فریادی تو گلو نبود. گیرکرده بودیم. تو وضعیت خلاص . آخر سر از گریه زیاد خسته شدیم .زدیم زیر خنده . ولی نمیشد درست تفکیک کرد. یه چیز مخلوط . گریه وخنده. بدون فریاد بدون داد.بدون اینکه کسی رو از خواب بیدار کنه . بدون اینکه کسی رو آزار بده. یا اینکه کسی بفهمه چیزی هست که بشه بخاطرش فریاد زد.گریه مون رو کسی ندید. خنده مون رو هم کسی نشنید.بازم روندیم تو تاریکی شبهای روشن تهران. که مثل الماسی که ته یه چاه عمیق گم شده میدرخشید با چشمهای شسته از اشک و خنده های بیخودی خشک شده بر دهان گس.حالا میفمهم دارم یواش یواش میفهم . شماهم میفهمید.برید امتحان کنید . وقتی خیلی پر شدید . که معمولا هم هستید بدون تعارف. تو این شهر و مملکت . اصلا تو این قرن پر شتاب آسایش تمام و آرامش هیچ. میتونید فریاد بزنید از ته دل.شاید خیلی وقت که فریاد نکریدم و یادمون رفته و از یادمون رفتوندند.باید تمرین کرد.غروبها موقع برگشت. با کاست ترنج .من از امروز شروع میکنم:آآآآآآآآآآی ی ی ی ی......گفتا که آن ترنجم / کاندر جهان در کنجمگفتا به از ......  

 

   + mehdi khademi - ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۸