درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

مرد بدون گذشته

حکایت این وبلاگ و خالقش شده کان هو پدری که یه بچه ناقص الخلقه پس انداخته و هیچ تمایلی به بزرگ کردنش نداره. انداختش گوشه خونه ....خیلی بی رحمانه اس . ولی این پدر بی خیال و سنگدل هم واسه خودش یه توجیحات الکی داره ...از این حرفهای کلیشه ای و تکراری و شعاری کار وزندگی و مشغولیتهای ذهنی و مالی و رئیس بی فکر و ترافیک و بلاهت انسانها...

ولی من میدونم که این پدر چه آرزو ها که نداشت برای این مخلوقش...اما نمیدنه که چی شد که یهو اینجوری شد . بچه اینقدر تنها موند که زار ومریض و بی دست و پا افتاد یه گوشه...

شاید این بچه های شیک و پیک که یهو دور وبر این پدر گرفتن باعث شد ...یه روز فیس بوک یه روز یاهو٣۶٠ ...اما دیدی که اینا هیچکدوم برات نموندن بابایی....

اما یه شب یه پری زیبا اومد تو خواب این پدر فراموشکار و بهش نهیب زد: هههههههووووو

برو دست این طفل رو بموت رو بگیر و تاتی تاتی راهش ببر..خدا از سر تقصیراتت بگذره....

حالا این پدر برگشته چون به پری قول داده دست این بچه رو دیگه ول نکنه...

از سروده های سرد در این دوره بی حضوری :

از انتخابات تا سرکوب:

کجاست

  خدایا

 خردی که آفریدی برای خلق

  در این چماق بدستان

 و چراست

   تهی

         از جاری خداوندگاریت

           در این کالبدهای بی روح!

 

بیاد ندا:

گر میگیرد زمان

  وقتی

  تنی به سرما مینشیند

  از گلوله داغ

"ندا"یی خاموش میشود

   به قیمت هزاران فریاد نوخواسته از گلوی باغ

 

مبارزه:

گویی دوباره حادثه آغاز میشود           

بنگر که راه رسیدن چگونه از میان آتش و خون باز میشود

سرچشمه نتوان گرفت به آب بند سست

وقتی که حق مکرر , آشکارا مبدل به راز میشود

***********

خشکیده است

        لبان داغ عطش به آزادی

                       کو بوسه های رهایی بخش بهاروش

و

 یخ بسته

   دستهای التماس دعا

  بیفروز

       خدایا دوباره گرمای نجات را

                                                       از این آتش

***********

مهتاب گواهی میدهد

به شب زده

 خورشید در راه است

***********

تب کرده است

             باغ

  در اندیشه بهار

باران ببار

 بر این نورسیده داغ

عشق

لغت را آفریدی 

 و

 کلمه راساختی

   و بیان را

پس چراست که من

    این چنین درمانده ام

    در گفتن آنچه آشوب کرده است این میان

*********

عطشان ترین بوسه هایم

  غرق میشوند

     روی لبهای سرخ تصویرت شتابان

آن زمان

که

  سقف دلتنگی ام هوار میشود

  در گذار تنهایی

                         چون طوفان

*****************

تنهایی ام

     دو برابر میگردد

  وقتی

روبروی آینه

    بدنبال آشنایی میگردم

 

 

   + mehdi khademi - ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٧