درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

 

گاهي فكر ميكنم اگه من تو يه قبيله تو گينه بيسائو بدنيا مي اومدم يا اصلا اگه يه زامبي خون خوار خلق ميشدم فكرم كمتر مشغول بود يا هجوم اين همه فكرها و تحليلهاي جفت و طاق ميزد مخ بي صاحب رو ميتركوند...مسائل كاري و اين اوضاع داغون سياسي اين بغض واخورده ورود به دهه سوم زندگي نگاه جديد به عشق و كمال...تو سرم دائم كلمات سبزو كيفيت و شور شيدايي چرخ ميخوره...يكسره دارم تاب ميخورم توي روياي يك كشور آزاد يه عشق خالصانه و توليد قطعات باكيفيت!...حالا خدايي شما بيا قضاوت

   + mehdi khademi - ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱۱