درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

من مهدی نیمروزه از تهران

نه نه نباید لایق این همه شور و شوق زندگی بوده باشم ...پس چگونه است که اینجا فرشته ای روی آغوش من آرام گرفته است..چرا من..خدایا مگر انسان هم میتواند برای خود پری داشته باشم...به استثنا بندگان خاص....هرگز اینقدر خاص و ویژه نبوده ام ...پس دلیل این همه لطف چیست خدایا...پریدن فرشته ها را ندیده بودم اما امروزصبح بود که  یک فرشته به معصومیت تمام کودکان تاریخ از میان دستهایم پر کشید تا اوج که من ندیدم کجا ...وای گاهی زیبایی ها وصف ناشدنی است...چه مینویسم چه میگویم این صدا و این کلمات از کدوم سرچشمه فوران میابد...باید بازگردم باید فکر کنم به عقبتر نه زیاد همین چند ساعت قبل نه نیمروز کافی است...مگر قبل از آن هم دنیایی بوده است یا زندگی ...یافتم یافتم ...من تازه امروز صبح زاده شدم از ساعت 8 صبح وقتی آفتاب لحاف ابر را از روی خود کنار میزد...در این صبح زیبای پاییزی همراه با ذره های کوچکی که هر لحظه در قلب خورشید به نور تبدیل میگردد من نیز متولد شدم....و اکنون من جنینم: صادق -کامل- عاشق...چطور امکان دارد ...خدایا چه میگویم چه مینویسم...مگر ممکن است که عشق را در خریدن نان داغ یافت و خامه عسلی دامداران...ولی ولی من امروز با لقمه لقمه نان داغ بربری متولد گشتم و اکنون این منم مهدی نیمروزه از تهران....

   + mehdi khademi - ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٧