درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

روزی روزگاری كوی دانشگاه

اين شغل پر مشغله ديگه برای آدم حواس نميذاره . حدود يك هفته اس  كه ميخوام وبلاگو بروزكنم اما وقت نميكنم. تااينكه كه ديشب خواب عجيبی ديدم . خواب كه نبود همون اتفاقهای احمقانه هفت سال پيشه . راست راستی هفت سال گذشت , اصلا باورم نميشه انگارهمين ديروز بود: امتحان استاتيك تاريخ ۲۰ تير . آدم يه بارم افتاده باشه . از روز چهار شنبه با بچه ها قرار گذاشتيم بريم خوابگاهو حسابی بشينيم به درس خوندن .من وعلی وسياوش ( خدارحمتش كنه ) و مهدی وسعيد و....همه بوديم . پنج شنبه رو تا ۱۱صبح خوابيديم . اما از ساعت ۱ ظهر ديگه شروع كرديم . نميدونم ما سرمون گرم شد به درس خوندن يا زمان زودتر از هميشه سريع گذشت يهو چشم بازكرديم ديديم ۲ نصفه شبه .خوابيديم. ساعت ۱۰صبح جمعه با سروصدای توی كريدور از خواب پريديم .دويديم توی راهرو معلوم نبود چه خبره هركی يه چيز ميگفت . اول فكر كردم شوخيه بچه های عمرانه اما كم كم داشت باورمون ميشد .نفهميديم چه جوری آماده شديم .نزديك به ۱۰۰نفر شديم راه افتاديم سمت امير آباد .وای خدای من اينجاچه خبره . امروزم بعد از ۷سال از اون جريان وقتی ياد اتاقهای كوی ميافتم مو به تنم سيخ ميشه . اينو فقط اونايی كه كوی توی سال ۷۸ از نزديك ديدن ميفهمن. سه روز و سه شب نخوابيديم . چقدر جسور شده بوديم و چه حيف كه اين هم بی باكی ,يكدلی , عصبيت تكامل يافته تو سه روزو كشتن . كاش بودی و ميديدی ميتونستيم كوه رو از جا بكنيم. اما حيف وصد حيف . من خودم يكی از اون كسائی بودم كه روز ۲۱ تير دراز كشيدم جلو بچه هائی كه مثل گذاره های آتشفشان راه افتاده بودن كه برن تو جمعيت اون ور چهار راه اميرآباد تابشن سيل و هر چی ناپاكی پاك كنن.اما ما اونا رو برگردونديم توی كوی تا سپاهی كه هنوزم نميدونيم بود يا نه كه نميدونيم هنوزكه حكم تير داشت يا نه بچه ها رو پر پر نكنن. عجيبه سرم به دوار افتاده . مثل اينكه همين ديروز بود كه چقدر احمقانه..... 

   + mehdi khademi - ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۱۸