درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

یک خاطره - یک داستان-یک شعر

یک خاطره:

پشت موتور که جا میگیرم, بلند میپرسد:" مهندس پس تا انقلاب چهار تومن دیگه؟" گرچه مطمئنم نمیبیند اما با سر تصدیق میکنم.

با اینکه عجله ای نداشتم دوست داشتم با سرعت هرچه تمام تر از این نقطه شوم دور شوم. مدتهای زیادی بود که دیگر مسافر موتورسیکلتی نبوده ام در خیابانهای شلوغ تهران. گرچه سالهای نه چندان دور بدون ماشینی گاهی راکب موتوری بود برای جابجایی اما انگار با گذشت این سالها هیجان این سواری برایم چند برابر شده است.

خیلی ماهرانه از بین ماشینها میراند و از خاطرات روزهای سروانی اش در ارتش یاد میکند. صدایش در کاسکت روی سرش گم میشود و من از همه حرفهایش فقط چند جمله نامفهموم را متوجه میشوم و سعی میکنم بقیه را خودم حدس بزنم.

آدمهای منتظر کنار خیابان مثل هنرپیشه های فیلم رم شهر بی دفاع جلوی چشمم رژه میروند و بیلبردها و پارچه های رقصان در باد فستیوال رنگی زیبایی در نظرم مجسم میکنند.

به طرز دلنشینی جریان زندگی با این عبور شتابناک از این خیابهای شلوغ در رگهایم جاری میشود. انگار همیشه از سکونی رخوت انگیز صندلی ماشینم به این ایستایی ملال آور زندگی نگریسته بودم و اکنون در کشف این تحرک غیر قابل باور غرق شادی وصف ناشدنی شده ام.

چشمهایم را میبندم و دستهایم را مثل بال پرندگان از دو طرف باز میکنم...سرم را آرام به عقب میچرخانم و سعی میکنم صدای غرش اگزوز موتور را زیر پایم فراموش کنم. رو به آسمان چشمهایم را ناگهان باز میکنم: حس پرنده ای در حال پرواز....وه که چه حس خوشایندی

باورم نمیشود که چطور این خوشی گوارای زیر پوستی اینقدر سریع جای آن غم و سرگردانی چند لحظه پیش جلوی آن درب آهنی خیابان قرنی را گرفته است.

و عجیب تر این شوق و آرزو ....چقدر دلم میخواست که این خلسه ناب و موقت به آرامش و شادی دائمی متصل میگشت....

ناگهان جیغ ترمز ممتد ماشین سیاه رنگی که به شدت موتورسوار و ترک نشین را نقش زمین میکند خیالاتم را در هم میریزد...و با خودم میگویم حتما یکی به آرامش ابدی رسیده است ..ایکاش آن یک نفر....همه آرزویم به باد میرود.

 

 

یک داستان:

پسرک روی لبه بام نشسته وپاهایش با ریتم منظمی یک در میان در هوا تکان میخورد و بی هدف با بطری آب توی دستش ور میرود.

روی ایوان روبرویی زنی زیبا با نیم تنه سفیدرنگی رختهای نمدار را روی طناب با وسواسی خاص پهن میکند و در پنجره پایینی بالکن دختر بچه تنهایی مدام برایش شکلکهای خنده دار در می آورد. سعی میکند به اداهای دخترک نسبتا چاق که چشمهان شوخی دارد عکس العمل نشان دهد اما عاجزانه فقط خیره به قاب پنجره نگاه میکند. از این همه بی احساسی خودش منزجر میشود. به پشت روی کف بام میخوابد و به آسمان صاف و بدون ابر خیره میشود. سعی میکند تا آخرین حد توانش خیره به خورشید بنگرد اما خیلی زود چشمانش سیاهی میرود و عرق داغی پیشانی اش را خیس میکند.با سرعت برمیخیزد و بطری آب را به لبهای خشکش میچسباند و جرعه ای سرمیکشد.همزمان به پاهای آویزان مانده اش خیره میشود. و آب توی دهانش را رو به سمت پایین رها میکند و شروع به شمردن میکند:1-2-3-4-5-...از تخمین ارتفاع خوشش می آید. چشمانش را میبندد و تنه اش را روی لبه بام جلو عقب میکشد..کاملا به لبه بام نزدیک شده و دستهایش که لب بام را نگه داشته شروع به لرزیدن میکند.برای آخرین بار به سمت عقب خم میشود و ناگهان با صدای بلندی شروع به جیغ زدن میکند. ممتد و یک نفس1-2-3-4-5-.بعد آرام چشمهایش را باز میکند. درخیالش دیگر باید به کف کوچه رسیده باشد.

به اطراف نگاه میکند . هیچ اتفاقی نیوفتاده است. هیچ توجهی جلب نشده است مثل هرروز.از این بی توجهی اطرافش لبخند رضایت بخشی گوشه لبانش نقش میبندد و با این نادیده گرفته شدن دچار لذت جادویی میشود.

زن سفید پوش آخرین لباس را روی بند رخت مرتب میکند و از ایوان خارج میشود.برای دخترک تنها دستی که همچنان مشغول شکلک در آوردن است دستی تکان میدهد و ته مانده آب بطری را روی صورت گرگرفته اش خالی میکند و مثل هرروز از لبه هیجان انگیز پشت بام پایین میاید و به سمت دفتر کارش ناامید باز میگردد.

 

 

یک شعر:

 

   گرد نقطه ای مبهم

        چون عنکبوت

                           تار می تنیم بی وقفه

                                                 آرام آرام

                  کنج دیوار خاک گرفته زندگی

                                     از برای  خانه ای

                                                    که همیشه اسیر جنبشی ناگهانی است

 

                                                                                         پایداری اش

   + mehdi khademi - ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٤