درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

بهاریه 91

امسال هم به رسم هر سال خواستم بهاریه بنویسم اما اول فکر کردم به اینکه من برای چی هر سال از خودم بهاریه صادر میکنم؟ یعنی از نظر فلسفی خواستم دلایل پر کردن صفحه های کاغذ بدبخت رو قبل از شروع یه سال نو مزخرف دیگه برای شخص خودم حلاجی عمیق کنم؟

خب بتبع دلیلی هم یافتم بطور مثال: شاید بخاطر علاقه عزیزی به نوشته های نه چندان دلچسب من, یا بیرون ریختن زباله های ته نشین نشده ذهن خسته ام یه جور ذهن تکونی , یا چه میدونم زنده نگه داشتن حس تحریک شده قدیمی ام برای نوشتن و نو شدن...

بهر حال هر سال به بهانه ای دلیلی یه چیزی چیزکی نوشتم. خب شده یه سالهایی رو مود ایده آلیسمی بوده یا بعضی وقتها متاثر از رئالیسم جادویی و چندین سال هم رگهایی از من نهلیست موج زده توش...یا حالا که فکر میکنم اگزیستانسیالیستی هم بهاریه دارم.

اما همیشه بوده...یه چیزی یا یه چیزکی.

میدونید...اما تو این یکی دو سال اخیر وقتی آخر سال ها برمیگردم و به اتفاقهای پشت سرم توی اون سال نگاه میکنم با خودم میگم : " ای وای من.خدایا...مگه میشه؟"

چه راحت زندگی ام میتونست با یه حادثه ساده یه چرخش یه جواب دیگه یه بعله یا یه نه محکم مسیرش بسادگی تغییر کنه و به یه شکل دیگه ای در بیاد.یه جور دیگه یه جای دیگه. و این سوال ابدی ازلی و بی پاسخ که من کجای این تغییراتم؟ چه نقشی دارم؟ چقدر تاثیردارم؟

 

در واقع زندگی در قاب سینمایی ذهن من مدتهاست به شکل یه برگ خشک زرد رنگ که از درخت تکیده خزان زده جدا شده و افتاده تو جوب آب باریک کنار یه خیابون فرعی ایه. گاهی تو سراشیبی با شتاب بالا و پایین میره. یه وقتهایی  زیر پل آهنی لق شده گیر میکنه یا پشت آت آشغالهای تلنبار شده وامیسته بعد دوباره با یه رگبار بهاری حرکت میکنه. همین طوری میره بدون اینکه مسیرش رو بدونه و حتی مقصدش رو.

حالا راستش تو این میانه سومین دهه زندگی ام اگه امکانش بود که همه عمرم رو توی سه  روز زندگی کنم دلم میخواست:

یه روز کامل برم تو غار تنهایی ام و به خودم برسم و فکر کنم;

بعد بیام بیرون و یه روزش رو عاشقانه بگذرونم;

و روز سوم رو درکنار کسایی که باهاشون علایق مشترک دارم و یه عالمه خاطره خوب,حسابی موزیک گوش کنم فیلم ببینم بریم بدویم زیربارون قدم بزنیم مست کنیم خودمون رو به هزاران گناه صغیر و کبیر بیالاییم .

 

خب اینم خودش برای خودش یه فلسفه اس یه ایدئولوژی ایه دیگه...خدا رو چه دیدی شایدم یه روز بنام خودم ارائه اش کردم برای همه دنیا مثلا الکی خوشیسم...یا خادمیسم.

اینجوری خودمم رو من سعی میکنم همیشه درون خودم حفظ کنم.نمیدونم شاید برای خودم خوب یا برای دیگران بد ,برای خودم آزاردهنده یا برای دیگران شادی آور باشه نمیدونم هرچی که هست اینجوری خودم رو نمیخوام تغییرش بدم یا نابودش کنم...اصلا نمیتونم بهش دست بزنم.

نمیدونم این بهاریه امسال چقدر اصلا شبیه بهاریه شد اما خب میتونم با صدای بلند فریاد کنم:

                           " من بهاریه مینویسم ,  پس هستم."

 

ممتد

ای تو آغاز

    و ای تو آخرین

           جاری در باوربهار هر ساله

             برف ریزان

         حتی   یا

                          گرم و عرق ریز

          همچون عطسه های صبحگاهی بهاری ام

              و گردهای بنفشه مملو در هوا

نامت گاهی

  ویادت همیشه

             هست    بی آغاز بی پایان.

 

   + mehdi khademi - ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٧