درخشش ناچيز يه ذهن آشفته


با ترس و سكوت ,فراموشي و تقلا زندگي ميسازيم.

 

 

مسیحای دروغین من

داغت

صَلیبی است بر دوشِ خسته ام .

از اینجا تا میعادگاه

چقدر فاصله است ؟

سنگ ها در دامان و

نفرت بر نقابِ مردمانِ سیاهِ این شهر .

بوی دود و عطشِ تنیده شده بر محراب

خوب نگاه کنی ، می بینی

که چقدر عقربه ها دروغگویند

و من صدای خِس خسِ سینه ام را باور می کنم

که زیرِ بارِ صلیبی بر پُشت

چه غمگنانه ترانه می گوید .

من زاده شدم بر تیرگی یک پیکرِ فرسوده .

بی امان برایم نفیر زدند

کوهی که در پناهِ سایه اش

لاشخورها لانه کرده اند .

من به میعادگاه می رسم

تنها

با نگاهی بی جان ،

بر لاشه ی تکیده ام  امشب

لاشخورها نماز می گذارند .

باور کن

من بی گناهم

دَمِ مسیحاییت به دامانِ صلیبم کشید .

ای پیامبرِ دروغین

به باورِ آیه های تزویرِ تو

تا اَبَد زیرِ بارِ این صلیب می مانم

گناهم باورِ توست ای عیسای دروغین

   + mehdi khademi - ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/٢٦